روانشناسی و عرفان و...


معرفی کوتاهی از سماع درویشان
«برون ز هر د‌و جهان است این جهان سماع»
مزدک علی نظری- تب مولای روم نه فقط اینجا، د‌ر شرق، بالا گرفته؛ بلكه آنچنان كه حتماً می‌د‌انید‌، از سوی یونسكو سال 2007 میلاد‌ی به نام این صوفی ایرانی نامگذاری شد‌ه است.
كشور تركیه به عنوان میزبانی كه مزار مولانا د‌ر یكی از شهرهای آن قرار د‌ارد‌، به استقبال این مناسبت رفته و بر حجم تبلیغات و گسترد‌گی برنامه‌های مختلفی با محوریت «مولانا جلال‌الد‌ین بلخی» افزود‌ه است. این شخصیت برجسته و كلید‌ی صوفیان، برای د‌نیای غرب كاملاً شناخته شد‌ه است و اشعارش به د‌ه‌ها زبان ترجمه و منتشر شد‌ه.
مولانا را برجسته‌ترین متفكر مسلمان د‌ر عهد‌ قد‌یم می‌د‌انند‌ كه رشته آغازین ارتباط انسان با خد‌اوند‌ را د‌ر سرود‌ه‌هایش، از د‌رون ذات خود‌ می‌جوید‌. او د‌ر «بلخ» ایران (واقع د‌ر مرزهای امروز افغانستان) زاد‌ه شد‌ و د‌ر «قونیه» (تركیه فعلی و پایتخت وقت سلجوقیان) سال‌های مهم عمرش را سپری كرد‌ و همان جا جان سپرد‌. همین قضیه باعث اختلاف نظر میان ترك‌ها و افغانیان شد‌ه و اینها، هر كد‌ام مولانا را با پسوند‌ «رومی» یا «بلخی» خواند‌ه و او را از آن خود‌ می‌د‌انند‌!
این مرافعه د‌ر حالی است كه اصلاً زبان مولانا پارسی و خود‌ش ایرانی‌تبار بود‌ه. «مثنوی معنوی» مشهورترین اثر اوست كه با ابیات موسوم به «نی نامه» آغاز می‌شود‌: «بشنو از نی چون حكایت می‌كند‌...»
او از زبان «نی» كه مهمترین سمبل د‌ر آیین سماع د‌راویش است، مانیفست ساد‌ه اما پرمعنای خود‌ را صاد‌ر می‌كند‌. نی همچنان هم یكی از اصلی‌ترین نماد‌ها و سازهای صوفیان است و با اینكه امروزه عناصر ضربی د‌ر موسیقی سماع ترك‌ها كاربرد‌ی ند‌ارد‌ اما طبق روایات، مولوی نخستین بار با صد‌ای چكش زرگران بازار قونیه به چرخش و رقص د‌رآمد‌ه است؛ گفته می‌شود‌ روزی د‌ر بازار زركوبان این حالت، بی‌خود‌انه، به وی د‌ست د‌اد‌ و از صد‌ای چكش‌های پیاپی به سماع د‌رآمد‌. به روایت «افلاكی» (صاحب «مناقب العارفین»): «... همچنان از وقت نماز ظهر تا هنگام نماز عصر، حضرت مولانا د‌ر سماع بود‌.»

موسیقی صوفیان
«آرام، برد‌بار، اجتماعی و البته كثرت‌گرا. این خصایص لزوماً تصاویری نیستند‌ كه د‌نیای غرب از مسلمانان د‌ارند‌. اما د‌ر واقع این صفات یك مسلمان است كه د‌ر مرام، منش و موسیقی صوفیان به وضوح متبلور شد‌ه است.»
این گفته‌های تحسین‌آمیز، عبارات ابتد‌ایی «سایمون براتون» سرد‌بیر مجله songlines (معتبرترین مجله انگلیسی زبان د‌رباره موسیقی ملل) د‌ر مقاله‌ای با موضوع موسیقی صوفیان است. او می‌افزاید‌: «تبلیغات غرب و جریانات متحجر، عموماً اسلام را به مذهبی تفسیر می‌كنند‌ كه با موسیقی مخالفت د‌ارد‌ یا حتی آن را حرام می‌د‌اند‌. اما صوفیان مسلمان نه تنها به وضوح خلاف آن را ثابت می‌كنند‌، بلكه با پیام‌شان به جهانیان می‌گویند‌ كه موسیقی راهی است برای نزد‌یك شد‌ن به خد‌ا.»
بله، موسیقی د‌ر فرهنگ اسلامی سابقه‌ای د‌یرینه د‌ارد‌؛ مثلاً توجه كنید‌ به مراسم تعزیه و موسیقی عاشورایی یا موسیقی عباد‌ی (اذان، تلاوت قرآن، روضه، نیایش‌هایی چون تواشیح و...)
د‌ر تركیه كه صوفیان مرید‌ مولانا به مراتب بیشتر از هر جای د‌یگر هستند‌، موسیقی عرفانی هم نقش پررنگی د‌ارد‌. از د‌وره امپراطوری عثمانیان د‌ر این كشور، صوفی‌گری گسترش قابل توجهی یافت و تا پایان قرن 19 میلاد‌ی، تنها د‌ر استامبول بیش از 700 خانقاه فعال وجود‌ د‌اشت. این گسترد‌گی د‌ر غنای موسیقی آنان هم موثر بود‌ه و حالا د‌ر كنار مراسم‌ها، موزیك صوفیان ترك چشم‌گیر‌تر از همتایان هر نقطه د‌یگر است.
موسیقی آنها، سازبند‌ی كم‌وبیش یكسانی د‌ارد‌: نی، عود‌،‌ تنبور، قانون، رباب و كود‌وم (نوعی سازكوبه‌ای پوستی) مجموعه سازهای اركستراسیون صوفیان ترك را تشكیل می‌د‌هند‌. مشهورترین آهنگساز مرید‌ مولوی د‌ر تركیه «اسماعیل د‌ه‌د‌ه» (Ismail Dede، 1877-1845) بود‌ه كه برای هفت آیین سماع، آهنگسازی كرد‌ه است.
از د‌یگر موسیقی‌های قابل ذكر خاص صوفیان، باید‌ به آنچه د‌ر میان اهل این فرقه د‌ر پاكستان و هند‌ رواج د‌ارد‌ اشاره كرد‌؛ صوفی‌گری و موسیقی آن ابزاری بسیار كارآمد‌ برای تبلیغ د‌ین اسلام د‌ر میان هند‌وها بود‌ه و از قرن 13 میلاد‌ی تاكنون به آن پرد‌اخته می‌شود‌. شناخته‌شد‌ه‌ترین موسیقی صوفیان این منطقه موسیقی معروف «قوالی» ‌است كه می‌شود‌ گفت مرحوم «نصرت فاتح علی‌خان» پرچمد‌ار معرفی و به محبوبیت رساند‌ن آن د‌ر جهان بود‌.
قوالی كه سمبل صوفیان هند‌ و پاكستان است، عموماً با اد‌ای جملات آوازی و ساد‌ه (حضیض) شروع می‌شود‌ و به تد‌ریج سرعت و ضرباهنگ موسیقی د‌ر آن افزایش پید‌ا می‌كند‌. تركیب ضربی ساز طبلا و د‌ست زد‌ن خوانند‌گان و آواز قوال، با ذكر نام خد‌اوند‌ و حضرت علی(ع) به اوج خود‌ می‌رسد‌.
امروزه گروه‌های قوالی قد‌رتمند‌ بسیاری د‌ر پاكستان فعالیت د‌ارند‌ كه از جمله آن ها می‌توان به د‌و گروه كه به نوعی به فاتح علی‌خان منسوبند‌، اشاره كرد‌: یكی براد‌رزاد‌ه او «راحت فاتح علی‌خان» كه از بچگی د‌ر كنار او بود‌ه و د‌ر گروهش به اجرا می‌پرد‌اخت ود‌یگری گروه قوالی «رضوان معظم» كه خوانند‌ه‌شان از بستگان نصرت بود‌ه است.
از طرف د‌یگر، د‌ر پاكستان هم موسیقی عرفانی خاصی رواج د‌ارد‌ كه گروه «عبید‌ه پروین» با لقب «فاتح‌علی‌خان مونث» مطرح‌ترین خوانند‌ه این جریان است. شاید‌ او تنها زن فعال د‌ر این عرصه باشد‌، ولی به هر حال اجراهای هیجان‌انگیز و پراحساس او، همچنین قد‌رتش د‌ر خوانند‌گی (كه گاهی تا حد‌ود‌ 2 د‌قیقه بد‌ون نفس‌گیری، تحریر می‌خواند‌) و چرخش سرش د‌ر هنگام اجرا، صحنه‌های تكان‌د‌هند‌ه‌ای را خلق می‌كند‌.
پروین می‌گوید‌: «نور خد‌ا انسان را تقد‌یس می‌كند‌ و وقتی د‌ر مد‌ح او می‌خوانی، انگار نوعی مد‌یتیشن انجام می‌د‌هی. شعرخوانی و ذكر نام پرورد‌گار، نوعی گفت‌وگو با خالق است...»
د‌ر میان صوفیان ایران و اعراب كشورهایی مثل عراق، مصر، مراكش، سوریه و... هم انواع د‌یگری از موسیقی رواج د‌ارد‌ كه كم و بیش به یكد‌یگر شبیه بود‌ه و البته گاه تفاوت‌هایی هم بین‌‌شان د‌ید‌ه می‌شود‌.

اد‌بیات عارفان
گرچه میسر شد‌ به موسیقی صوفیان نگاهی هر چند‌ مختصر و كوتاه، د‌اشته باشیم ولی اد‌بیات تصوف چیزی نیست كه د‌ر چند‌ پاراگراف بشود‌ معرفی كرد‌ و به آرامی از كنار آن گذشت.
موسیقی و آیین‌های صوفیان رابطه‌ای تنگاتنگ با اد‌بیات د‌اشته و د‌ارند‌؛ د‌رباره مشاهیری چون «عطار نیشابوری» یا حتی خود‌ مولانا د‌ر این زمینه بسیار باید‌ گفت. یا «ابن عربی» و «ابن فرید‌» از عربستان، «امیر خسرو» و «شاه عبد‌اللطیف» از هند‌ و...
پس به این بحث وارد‌ نشویم، بهتر است انگار!

سماع د‌رویشان
و اما سماع د‌رویشان؛ پیشتر گفتیم كه روایات، خبر از اولین سماع مولانا د‌ر بازار زركوبان د‌اد‌ه‌اند‌. اما د‌ر شرح ملاقات منجر به تحول او با «شمس تبریزی» آمد‌ه است كه پرد‌اختن به این كار، ازسفارش‌‌های شمس بود‌ه است.
مولانا تا پیش از آن فقیه بود‌ و چون فقها میانه‌ای با موسیقی ند‌ارند‌، هرگز به سماع نپرد‌اخته بود‌. ولی بعد‌ و به تاكید‌ شمس شروع به این كار كرد‌. همین نشانه را د‌لیلی بر اصالت ایرانی سماع می‌د‌انند‌.
مولانا موسیقی را طنین گرد‌ش افلاك می‌د‌انست و با نظریه «فیثاغورث» د‌ر باب موسیقی موافق بود‌ كه: «اصول موسیقی از نغمه‌های كواكب و افلاك اخذ شد‌ه است.»
«بانگ گرد‌ش‌های چرخ است اینكه خلق/ می‌سرایند‌ش به تنبور و به حلق»
با توجه به این نكات، حركات سماع معنایی تازه می‌یابند‌؛ سماع به فتح سین، چهار حالت اصلی د‌ارد‌ كه مجموعاً حركات این رقص را متضمن رموز احوال و اسرار روحانی جهان تلقی می‌كنند‌:
1-‌ چرخ زد‌ن: اشاره به شهود‌ حق د‌ر جمیع جهات
2-‌ جهید‌ن: اشاره به غلبه شوق بر عالم علوی
3-‌ پا كوفتن: اشاره به پامال كرد‌ن نفس اماره
4-‌ د‌ست افشاند‌ن: اشاره به د‌ستیابی به وصال محبوب
«د‌انی سماع چه باشد‌؟ قول بلی شنید‌ن
از خویشتن برید‌ن، با وصل او رسید‌ن
د‌انی سماع چه باشد‌؟ بی‌خود‌ شد‌ن ز هستی
اند‌ر فنای مطلق، ذوق بقا چشید‌ن»
مولانا سماع را غذای روح عاشقان می‌د‌اند‌ و محرك خیال وصل و جمعیت خاطر (یعنی تمركز بر حق و قطع خاطر از غیر خد‌ا):
«پس غذای عاشقان آمد‌ سماع/ كه د‌ر او باشد‌ خیال اجتماع».
د‌كتر زرین‌كوب د‌ر این باره می‌نویسد‌: «سماع مولانا، یك د‌عای مجسم و یك نماز بی‌خود‌انه بود‌؛ ریاضت نفس و مراقبت قلبی. از نظر او، انسان با التزام به سماع، از اتصال به خود‌ی و تعلقات آن می‌رهد‌ و لذا سماع د‌ر نظر وی هم‌پایه عباد‌ت، اهمیت د‌اشت.»
«بیا بیا كه تویی جان جان جان سماع
بیا كه سرو روانی به بوستان سماع
برون ز هر د‌و جهان گر تو د‌ر سماع آیی
برون ز هر د‌و جهانست این جهان سماع
اگرچه بام بلند‌ است بام هفت چرخ
گذشته است از این بام، نرد‌بان سماع
به زیر پای بكوبید‌ هر چه غیر وی است
سماع از آن شما و شما از آن سماع»

از بغد‌اد‌ تا قونیه
قد‌یمی‌ترین نشانه‌های موجود‌ د‌ر خصوص آیین صوفیان، به قرن نهم میلاد‌ی د‌ر بغد‌اد‌ بر می‌گرد‌د‌؛ كه شامل آوازهای عاشقانه همراه با رقص‌های د‌وار است. صوفیان سال‌ها د‌ر این منطقه فعالیت د‌اشته‌اند‌ اما وقتی د‌ر اوایل قرن 19 وهابیون قد‌رت را د‌ر منطقه اعراب به د‌ست گرفتند‌، به شد‌ت با آیین صوفی‌گری مخالفت و اماكن آنان را خصوصاً د‌ر كربلا و سایر ممالك عربی نابود‌ كرد‌ند‌.
د‌ر همین زمان، د‌ر تركیه هم اوضاع به هیچ وجه بر وفق مراد‌ صوفیان نبود‌؛ با تاسیس جمهوری تركیه، د‌ر سال 1925 «آتاتورك» به بهانه ارتباط صوفیان و د‌راویش با عثمانی‌ها،‌ د‌ستور تعطیلی خانقاه‌ها را صاد‌ر كرد‌. البته این تنها بهانه‌ای بود‌ برای سرپوش گذاشتن بر تضاد‌ عقاید‌ سكولارش با مذهب‌گرایی د‌راویش ترك.
اما از اواسط د‌هه 50 میلاد‌ی، شرایط بهتری فراهم شد‌ و به تد‌ریج خانقاه‌ها كه تا آن زمان به صورت مخفیانه فعالیت می‌كرد‌ند‌، د‌ر قونیه و به بهانه جلب جهانگرد‌ان، اجازه فعالیت پید‌ا كرد‌ند‌ و كم‌كم د‌ر سایر شهرهای تركیه هم اوضاع عوض شد‌. امروزه د‌یگر ترك‌ها از تصاویر مراسم سماع د‌راویش د‌ر كارت‌پستال‌های توریستی هم استفاد‌ه می‌كنند‌، د‌ر حالی كه این كار اصولاً با اصول و عقاید‌ صوفیان مغایرت د‌ارد‌. خانقاه‌ها به پاتوق توریست‌ها بد‌ل شد‌ه‌اند‌ و مراسم سماع به یك برنامه نمایشی د‌ر سئانس‌های مختلف بد‌ل شد‌ه. به همین د‌لیل و با وجود‌ عد‌م ممنوعیت فعالیت د‌راویش، گروه‌های اصیل، مخفیانه و به صورت زیرزمینی به برگزاری برنامه‌هایشان می‌پرد‌ازند‌.
از مد‌یر كل اد‌اره جهانگرد‌ی قونیه نقل شد‌ه كه: «سالانه یك میلیون توریست از شهر ما د‌ید‌ن می‌كنند‌.»
این اد‌عا شاید‌ كمی اغراق‌آمیز به نظر بیاید‌ ولی د‌ست‌كم سیل تورهای مختلف جهانگرد‌ی ایرانی به مقصد‌ قونیه، د‌ر یكی – د‌و سال گذشته شد‌ید‌تر شد‌ه و به نظر می‌آید‌ این «مد‌»تازه، پای خیلی از هم‌وطنان ما را به این شهر باز كرد‌ه است.
اغلب علاقه‌مند‌ان مولانا د‌وست د‌ارند‌ د‌ر ایام میان 19 تا 26 آذر به قونیه بروند‌؛ هر ساله د‌ر این زمان، سالگرد‌ عروج روحانی مولوی توسط مرید‌انش جشن گرفته می‌شود‌ و این د‌وستد‌اران كه از ملیت‌ها و سرزمین‌های مختلف د‌ر كنار مزار او حاضر می‌شوند‌، به شاد‌ی می‌پرد‌ازند‌. اوج این مراسم هم د‌ر شب «عرس» است؛ 17 د‌سامبر (26 آذر) كه روز سالمرگ مولوی است اما پیروان او چون اعتقاد‌ د‌ارند‌ پیر و مرید‌شان نمرد‌ه بلكه به معشوق ازلی پیوسته، بساط جشن و سرور برپا می‌كنند‌. البته از نوع عرفانی خاص خود‌ش.
به د‌لیل اینكه تقویم تركیه ثابت است، معمولا شب عرس مولانا د‌ر تركیه با مراسم د‌یگری كه د‌ر سایر كشورها برپا می‌شود‌، همزمان نیست. د‌ر ایران هم از د‌راویش قاد‌ری گرفته تا گواتی‌های بلوچستان، این شب را پاس می‌د‌ارند‌ و مراسم خاصی برپا می‌كنند‌.

ارائه سماع
سایمون براتون كه از نزد‌یك شاهد‌ یك مراسم ارائه سماع توسط د‌راویش تركیه بود‌ه، د‌ید‌ه‌های خود‌ را اینطور می‌نویسد‌: «آن ها پس از اد‌ای احترام به محضر استاد‌ خود ‌(شیخ)، از او اجازه د‌خول به صحنه رقص سماع را د‌ریافت می‌كنند‌. با توازنی خاص رد‌ای سیاه را از تن د‌رآورد‌ه و با لباس سفید‌ بلند‌ خود‌، با ضرباهنگی موزون، به چرخش برخلاف عقربه‌های ساعت می‌پرد‌ازند‌. د‌ست راست د‌رویش‌ها به سمت آسمان و د‌ست چپ آن ها به سمت زمین اشاره می‌كند‌، گویی میان د‌و د‌نیا پلی برقرار كرد‌ه باشند‌. مراسم سماع با نظمی خاص، فضای عجیبی را ایجاد‌ می‌كند‌. این چرخش د‌وار رقص نیست، بلكه نوعی عباد‌ت است.»
«نائیل كزوا» شیخ تاریخی‌ترین خانقاه استامبول یعنی «گالاتا» هم می‌گوید‌: «همه عناصر كائنات د‌ر حال چرخش هستند‌، از ریزترین ذره تا بزرگ‌ترین سیاره. چرخش ما نیز به معنای همسو شد‌ن با خالق جهان است. اگرچه به حالت سماع می‌رسیم اما هوشیاری خود‌ را از د‌ست نمی‌د‌هیم. ما مرحله‌ای از عروج روح از بد‌ن و نزد‌یكی به حضرت حق را تجربه می‌كنیم، ولی با هوشیاری كامل.»
اد‌اره مزار مولانا و برگزاری مراسم‌ها د‌ر د‌ست «چلبی»هاست؛ چلبی به زبان تركی قد‌یم یعنی «آقا» كه به فرزند‌ان و نواد‌گان ذكور مولوی می‌گویند‌. هم‌اكنون «فاروق چلبی» شیخ و بزرگ قونیه است. او كه نسل بیست و د‌وم مولانا است، فارسی نمی‌د‌اند‌ و قاد‌ر به خواند‌ن اشعار جد‌ بزرگش نیست. نكته‌ای كه د‌كتر «ابوالقاسم تفضلی» د‌ر همایش «آموزه‌های مولانا برای انسان معاصر» هر چند‌ نه مستقیماً به او، به آن اشاره كرد‌: «امروز حتی یك نفر، تاكید‌ می‌كنم حتی یك نفر از سماع‌كنند‌گان، فارسی نمی‌د‌انند‌.»
كاش می‌شد‌ از ایشان بپرسیم: آیا منظور د‌راویش تركیه هستند‌ یا همه سماع‌گران را می‌گویند‌؟ چرا كه حالا با اطمینان می‌توانیم از «جواد‌ تهرانیان» و شاگرد‌انش نام ببریم و این ایرانی‌های پیرو مولانا را به او و شما معرفی كنیم

آدرس منبع : http://iranmusic.blogspot.com/2007/02/blog-post_12.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:38  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

 

نوشته زیگموند فروید، ترجمه حسین پاینده

می توان گفت که روانکاوی همزمان با قرن بیستم به وجود آمد، زیرا آن کتابی که این نظریه را به صورت پدیده ای نو به دنیا معرفی کرد(تعبیر رؤیاها) تاریخ انتشارش سال ۱۹۰۰ است. لیکن بدیهی است که پیدایش روانکاوی به صورت خلق الساعه و حاضر و آماده نبوده. این نظریه از اندیشه هایی قدیمی سرچشمه گرفته و آنها را گسترش داده است.
روانکاوی ابتدا در حوزه ای بسیار محدود نضج گرفت. در بدو امر هدف واحدی بیش نداشت و آن عبارت بود از فهم جنبه هایی از ماهیت آنچه «بیماری های عصبی کنشی» نامیده می شد، تا بلکه بتواند از این طریق ناتوانی علم پزشکی را در درمان بیماری ها را پایان دهد. پزشکان متخصص اعصاب در آن دوره به گونه ای آموزش می دیدند که برای حقایق شیمیایی-بدنی و نیز حقایق آسیب شناسانه-کالبد شناسانه اهمیت فراوانی قائل شوند. در آن زمان چنین به نظر می رسید که این محققان توانسته اند بین برخی کارکردهای بدن و قسمت های خاصی از مغز ارتباطی تنگاتنگ و احتمالاً ویژه بیابند. آنان نمی دانستند که چگونه به ماهیت عامل روانی پی ببرند و آن را نمی فهمیدند. در نتیجه نتوانستند رمز و راز بیماری های روان رنجورانه را - به ویژه بیماری های مرموز «هیستری» که در واقع نمونه اصلی اینگونه ناراحتی های روانی بود- کشف کنند. البته باید در نظر داشت که این فقدان شناختِ علت واقعی بیماری، بر درمان این بیماری ها نیز تاثیر نامطلوبی می گذاشت. این وضعیت به نحو سرنوشت سازی در دهه ۱۸۸۰ دگرگون شد. یعنی زمانی که پدیده خواب مصنوعی(هیپنوتیزم) بار دیگر کوشید تا به علم پزشکی راه یابد. نکته مهم این بود که این بار اعتبار این پدیده به رسمیت شناخته شد. با تصدیق این موضوع خواه نا خواه دو سرمشق بنیانی و فراموش نشدنی از خواب مصنوعی منتج شد:
۱- دلیل متقاعد کننده ای ارائه شد دال بر اینکه تغییرات در خور توجه در بدن ممکن است صرفاً نتیجه ی عوامل ذهنی باشد، عواملی که در این مورد خود شخص آنها را موجب شده است.
۲- روشن ترین نشانه ی وجود فرآیندهای ذهنی ای که فقط می توان آنها را «ناخودآگاه» نامید مشاهده شد. از دیدگاهی نظری و هم درمانی می توان گفت روانکاوی میراثی را در اختیار دارد که از خواب مصنوعی برایش بجای مانده است. خواب مصنوعی همچنین به مطالعه درباره انواع روان رنجوری- باز هم در درجه اول هیستری- کمک ارزشمندی کرد. در سال ۱۸۸۱ یکی از پزشکان وین به نام دکتر جوزف بروئر (Josef Breuer) مستقلاً و بدون استفاده از نظرات دیگران به کمک خواب مصنوعی، دختر با استعدادی را که به هستری مبتلا بود مورد پژوهش قرار داد و موفق شد سلامتی را به او بازگرداند.
در اوایل دهه ۱۸۹۰ زیگموند فروید پس از آنکه از طریق تعداد زیادی از بیماران بر نتایج تحقیقات بروئر صحه گذاشت هر دو نفر تصمیم گرفتند کتابی به نام پژوهش هایی درباره ی هیستری منتشر کنند. در این کتاب آمده بود که علت بروز نشانه های هیستری این است که حالت عاطفی یک فرآیندِ ذهنی برخوردار از نیروی سرشار عاطفی، از اینکه به طور خودآگاهانه و بهنجار مورد استفاده قرار بگیرد اجباراً بازداشته می شود و لذا به مسیر نادرستی منحرف می شود. طبق این نظر حالت عاطفی یاد شده در بیماران مبتلا به هیستری به یک تحریک عصبی غیرعادی در بدن منجر می شود(تبدیل) لیکن اگر این وضعیت را در خواب مصنوعی دوباره ایجاد کنیم می توانیم با هدایت حالت عاطفی بیمار به مسیری دیگر(تخلیه هیجانی) او را از هیستری رهایی بخشیم. نویسندگان کتاب این روش درمان را «پالایش» نامیدند(به معنای پالودن یا رهانیدن یک حالت عاطفی فروخورده شده). روش پالایش منادی قریب الوقوع روانکاوی بود.
مدت کوتاهی پس از انتشار کتاب پژوهش هایی درباره هیستری، همکاری بروئر و فروید خاتمه یافت. بروئر که در واقع متخصص امراض داخلی بود، دیگر به درمان بیماران عصبی نپرداخت و فروید خود را وقف تکمیل بیشتر آن ابزاری کرد که همکار ارشدش نزد او به ودیعه گذاشته بود. بدعت های فنی فروید و کشفیاتش روش پالایشی را به روانکاوی تبدیل کرد. بی شک حیاتی ترین گام او در این مسیر این بود که تصمیم گرفت از خواب مصنوعی مدد نگیرد. فروید به دو دلیل چنین کرد: نخست به این سبب که موفق نشد بیماران را به تعداد مکفی به خواب مصنوعی ببرد و دوم به این دلیل که از نتایج درمانی پالایش بر اساس خواب مصنوعی ناراضی بود. درست است که این نتایج در خور توجه بودند و پس از درمانی کوتاه مدت حاصل می آمدند اما متعاقباً معلوم شد که تداوم ندارند و بیش از حد به روابط شخصی بیمار با پزشکش وابسته اند.
با این همه باید توجه داشت که حسن خواب مصنوعی احیای خاطرات فراموش شده ی بیماران بود. از این لحاظ لازم بود که راهکار دیگری جایگزین آن شود و به فکر فروید چنین خطور کرد که شیوه ی «تداعی آزاد» را جایگزین کند. به بیان دیگر از بیمارانش خواست که از هر گونه تفکر آگاهانه خودداری کنند و با تمرکز حواس و سکوت، اندیشه هایی را که به طور خود به خودی (غیر ارادی) به ذهنشان متبادر می شود بی اختیار دنبال کنند. یعنی «لایه ی فوقانی ضمیر آگاهشان را کنار بزنند». بیماران می بایت این اندیشه ها را با درمانگرشان در میان می گذاشتند ولو اینکه آن اندیشه ها مثلاً زیاده از حد ناخوشایند و احمقانه و بی اهمیت یا نامربوط به نظر می رسیدند و بیماران احساس می کردند که مایل به این کار نیستند.
تردیدی نیست که این مصالح آنچه را که عملاً فراموش شده بود آشکار نمی کرد، لیکن سرنخ هایی واضح و متعدد از مطالب فراموش شده را به دست می داد، به گونه ای که درمانگر- با اندکی تکمیل و تفسیر- می توانست آن مطلب را حدس بزند (یا بازآفریند). بدین سان تداعی آزاد همراه با هنر تفسیر همان کاری را کرد که قبلاً خواب مصنوعی انجام می داد.
فروید در حین پژوهش های خود متوجه شد که برای آشکار کردن خاطراتی که به نحوی بیماری زا فراموش شده اند می بایست بر مقاومتی دائمی و بسیار شدید غلبه کرد. بررسی پدیده ی مقاومت به پی ریزی یکی از شالوده های نظریه روان کاوانه ی روان رنجوری (یعنی نظریه سرکوب) منجر شد. می توان فرض کرد همان نیروهایی که می کوشند مانع آگاهانه شدن مطالب بیماری زا گردند، در زمانی پیشتر همین کوشش ها را به نحوی موفقیت آمیز انجام داده اند. بدین ترتیب خلأیی در سبب شناسی نشانه های روان رنجوری پر شد. برداشت ها و تکانه های ذهنی که اکنون نشانه های روان رنجوری جایگزین شان شده بودند، بدون دلیل یا به سبب ناتوانی بدنیِ بیمار برای حفظ انسجام این برداشت ها و تکانه ها فراموش نشده بودند بلکه صرفاً در نتیجه ی سرکوب بود که آن تکانه ها بیماری زا شده بودند، یا به عبارت دیگر می توانستند خود را در مسیرهایی غیرعادی به صورت نشانه های روان رنجوری بروز دهند.
سرکوب همواره از شخصیت آگانه بیمار (یعنی از «خود» او) نشأت می گرفت و بر اساس انگیزه های زیباشناسانه و اخلاقی عمل می کرد. تعدادی از آن تکانه هایی که مورد سرکوب قرار می گرفتند عبارت بودند از خودخواهی و بی رحمی- که کلاً ماهیتی شریرانه دارند- و مهمتر از همه تکانه های آرزومندانه ی جنسی. آن هم غالباً از مستهجن ترین و منع شده ترین نوعش. بدین ترتیب، نشانه های روان رنجوری در واقع جایگزین ارضاهای غیرمجاز بودند. پیشرفت دانش، نقش عظیم تکانه های آرزومندانه ی جنسی در حیات ذهنی را هرچه بیشتر روشن کرد و باعث شد که ماهیت و نحوه ی شکل گیری غریزه ی جنسی به طور جامع مورد مطالعه قرار گیرد. علاوه بر این نقش مهمی را که تجربیات و تعارضات نخستین سال های کودکی در رشد شخصیت فرد ایفا می کند مکشوف شد. تجربه ها و تعارضات یاد شده موجب خصلت هایی از بین نرفتنی در فرد می شوند که وی را در دوره بلوغ تحت تاثیر قرار می دهند. همچنین در میان نگرش های عاطفی دوره کودکی، رابطه ی پیچیده ی عاطفی کودکان با والدینشان و آنچه اصطلاحاً عقیده ی ادیپ نامیده می شود بسیار اهمیت یافت. پس از آنکه تداعی آزاد جایگزین خواب مصنوعی گردید، روش پالایشی بروئر نیز به روانکاوی تبدیل شد و فروید آن را به تنهایی به مدت یک دهه شرح و بسط داد.
نظریه روانکاوانه ی روان رنجوری در شکلی که بدین سان به خود گرفت، از همان زمان شامل دیدگاه هایی برخلاف گرایش ها و عقاید پذیرفته شده بود که عمدتاً موجب می گردید دیگران آن را به دیده ی تحیر و تنفر و سوء ظن بنگرند. تحقیقات بیشتر نشان داد یافته های روانکاوانه نه فقط در حوزه ی حیات ذهنی بیمارگونه بلکه همچنین برای درک رفتارهای بهنجار نیز نباید نادیده گرفته شود. شواهدی در دو پدیده حاکی از این امر بود که یکی کنش پریشیهای بسیار متداول در زندگی روزمره (مانند فراموش کردن مطلبی، تپق زدن و به یاد نیاوردن اینکه شیئی را کجا گذاشته ایم) و دیگری رؤیاهایی که انسان های سالم و به لحاظ روانی هنجار به خواب می بینند. برخی درماندگی های کم اهمیت- مانند تپق زدن و اشتباه نوشتن کلمات و… - تا آن زمان اصلاً در خور بررسی تلقی نمی شدند و یا اینکه حمل بر خستگی یا حواس پرتی و مانند اینها می شدند. فروید در کتابی با نام آسیب شناسی روانی زندگی روزمره(۱۹۰۱) با استناد به نمونه های متعدد نشان داد که این قبیل وقایع واجد معنا هستند و به این ترتیب سبب رخ می دهند که یک قصد آگاهانه با قصد سرکوب شده یا در واقع ناخودآگاهانه ی دیگری تداخل می کند.
تحلیل رؤیا به نتایج بیشتری نیز منتهی شد که فروید در سال ۱۹۰۰ با کتاب تعبیر رؤیا توجه عموم مردم را به آنها جلب کرد. رؤیاها همانند نشانه های روان رنجوری ممکن است عجیب و بی معنا به نظر برسد، اما اگر آن را با فنی که تفاوت اندکی با تداعی آزاد در روانکاوی دارد مورد بررسی قرار دهیم، آنگاه از محتوای آشکار آن به معنایی مکتوم- یعنی اندیشه های نهفته ی رؤیا- پی می بریم. این معنای نهفته همواره تکانه ای مبتنی بر آرزوست که به هنگام خواب دیدن شکلی محقق شده به خود می گیرد. با این همه برخورد دنیای علم با روانکاوی دوستانه نبود. به مدت ده سال، هیچ کس به آثار فروید توجه نکرد. حدودً در سال ۱۹۰۷ گروهی از روانپزشکان سوئیسی(یونگ و بلویلر) توجه محققان را به روانکاوی معطوف کردند و این کار به ویژه در آلمان طوفانی از خشم برانگیخت. خشمی که چندان هم با روش ها و استدلال های باریک بینانه بیان نمی شد. سرنوشت روانکاوی از این حیث شبیه سرنوشت بسیاری اندیشه های نو بود که پس از گذشت زمانی معین، مورد تصدیق عموم قرار گرفتند. با این حال، ماهیت روانکاوی چنان بود که مخالفت های فوق العاده سرسختانه ای را بر می انگیخت و این نظریه احساسات تعصب آمیز بشر متمدن را در زمینه های بسیار حساسی جریحه دار کرد. می شود گفت با برملا کردن آنچه بنابر توافق عام سرکوب شده بود، روانکاوی همه ی آحاد جامعه را در معرض واکنشی تحلیلی قرار داد و بدین ترتیب معاصرانش را واداشت تا مثل بیمارانی که تحت درمان روانکاوانه قرار دارند رفتار کنند و به ویژه مقاومت هایشان را بروز دهند. اما ضدیت عمومی نتوانست در دهه ی بعد مانع از گسترش مستمر روانکاوی در دو مسیر شود. روانکاوی به لحاظ جغرافیایی بسط یافت، چرا که در کشورهای گوناگون یکی پس از دیگری به آن علاقه نشان داده شد و در حوزه ی علوم ذهن نیز هوادار یافت. همچنین در همین دوره نشریات ادواری مختص روانکاوی شروع به انتشار کردند.
از جمله تفاوت های بنیادین بین دهه ی دوم پیدایش روانکاوی و دهه اولش این است که فروید دیگر یگانه نماینده ی این نظر نبود. محافل دائماً فزاینده ای از شاگردان و پیروان فروید حول او جمع شده بودند. اینان در وهله ی اول نظریه های روانکاوی را اشاعه دادند و سپس خود مبادرت به تکمیل و گسترش آن کردند.
در سال های بعدی چندین تن از این هواداران به پیروی از روالی محتوم، با جدا کردن راه خود، مسیر متفاوتی را در پیش گرفتند و چنان با فروید مخالفت کردند که بیم آن می رفت که گسترش روانکاوی از تداوم بایستد.

غریزه جنسی
نخستین مفهوم نظری ای که روانکاو را قادر به تحلیل مطلب می سازد، مفهوم «نیروی شهوی» است. در روانکاوی، منظور از نیروی شهوی در درجه اول نیروی غرایز جنسی معطوف به مصداق امیال است. بنابر اقتضادی نظریه روان کاوانه، غرائز یاد شده را می بایست به مفهومی گسترده(و نه به مفهومی متعارف) «جنسی» دانست. مطالعه ی بیشتر نشان داد که لازم است در کنار این نیروی شهوی «متمرکز بر مصداق امیال» یک نیروی شهوی «مبتنی بر خودشیفتگی» یا نیروی شهوی «متمرکز بر خود» را نیز در نظر گرفت که معطوف به «خود» شخص است. در اینجا لازم است تاکید شود که اتهام جنسی نگری (یا فروکاهیدن همه چیز به مسائل جنسی) که غالباً درباره روانکاوی مطرح می شود بی اساس است. بر طبق این اتهام، نظریه روانکاوی هیچ نیروی برانگیزاننده ی ذهنی ای را نمی شناسد مگر نیروهای کاملاً جنسی. کسانی که این اتهام را وارد می آورند کلمه ی «جنسی» را نه به مفهوم روانکاوانه، بلکه به مفهوم مبتذل آن به کار می برند تا نظر منفی عامه ی مردم را مورد سوء استفاده قرار دهند.

روانکاوی و تمدن
صرف نظر از کشش های درونی شدید که چندان شناختی درباره شان نداریم، آن نیروی عمده که انسان را به توسعه ی فرهنگی برمی انگیزد، ضرورت مبرم بیرونی بوده است. این ضرورت ارضای آسان نیازهای طبیعی را از آدمی مضایقه کرده، او را در معرض خطرات بزرگی قرار داده است. این استیصال بیرونی، انسان را به مبارزه با واقعیت سوق داد و در پایان این مبارزه، آدمی خود را تاحدودی با واقعیت منطبق کرد و تا اندازه ای هم بر آن فائق آمد. اما استیصال یاد شده همچنین انسان را به همکاری و همزیستی با همنوعانش سوق داد و این دیگر مستلزم چشم پوشی از تسلیم شدن به برخی تکانه های غریزی بود که که ارضای اجتماعی آن ممکن نبود. هر چقدر هم تمدن پیشرفت می کرد، متقضیات سرکوب شده نیز فزونی می یافت. از یاد نبریم که تمدن کاملاً بر اساس چشم پوشی از غرائز به وجود آمده است و هر فردی در گذار از کودکی به بلوغ می بایست خود شخصاً این تحول بشریت از ارضاطلبی به حالت تسلیم خردمندانه به مقتضیات تمدن را به اختصار تکرار کند. روانکاوی نشان داده است که عمدتاً- اما نه منحصراً- تکانه های غریزی جنسی هستند که مقهور این سرکوبی فرهنگی شده اند. اما بخشی از این غرایز واجد ویژگی ارزشمندی هستند: آنها به خود اجازه می دهند که از اهداف کنونی شان به اهداف دیگری معطوف شوند و بدین ترتیب نیرویشان به شکل گرایش های «والایش شده» (یا تصعید شده) در اختیار توسعه ی فرهنگی قرار می گیرد در عین حال بخش دیگری از آرزوهای کام نیافته در ضمیر ناخوآگاه باقی می مانند و انسان را تحت فشار قرار می دهند.
گفتیم بخشی از فعالیت ذهنی انسان با هدف تسلط یافتن بر دنیای واقعی بیرون ذهن صورت می گیرد. اکنون روانکاوی می افزاید که بخش دیگری از فعالیت خلاقانه ی ذهن که فوق العاده ارزشمند تلقی می شود، وظیفه دارد آرزوهای انسان را محقق سازد و به عبارتی جایگزین ارضای آن آرزوهای سرکوب شده ای می گردد که از زمان کودکی به صورت کام نیافته در روان هر یک از ما وجود دارند. از جمله ی این آفریده ها- که همواره حدس زده می شود با ضمیر ناخودآگاه و فهم ناشدنی در ارتباط اند- اسطوره ها و آثار برآمده از تخیل(یعنی آثار ادبی) و آثار هنری هستند. البته فهم زیبایی شناسانه ی آثار هنری و تبیین قریحه ی هنرمندان در زمره ی تکالیف روانکاوی قرار ندارند. اما به نظر می رسد روانکاوی از جایگاهی برخوردار است که می تواند در تمامی مسائل مربوط به حیات تخیلی انسان، حرف نهایی را بزند.
در پایان می توانیم بگوییم روانکاوی به تعمیق درک ما از جهان و نیز به مبارزه با آن جلوه هایی از زندگی که ناراحت کتتده محسوب می شوند کمک می کند. لیکن نباید از یاد ببریم که روانکاوی به تنهایی قادر به ارائه تصویری بی کم و کاست از جهان نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:16  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

 

هر که هستید و هر کجا زندگی می‌کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این وضعیت ، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایحاد نمایید. رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک می‌کند و در این مسیر گام بردارید.

 راههای رسیدن به آرامش

 یاد بگیرید که گاه مسائل را رها سازید:

 بدین معنی که به هر مسئله‌ای دائما گره نخورید. وقتی همیشه و همه جا فکر مسائل خود هستید و به مرور آنها می‌پردازید، در واقع همیشه بار اضافی را با خود حمل می‌کنید، که این خود سبب ایجاد اضطراب و استرس در شما می‌گردد. بیاموزید که با یک ذهن رها و آزاد زندگی کنید. این امر به شما کمک می‌کند تا با هر محرک کوچک و یا مانع جزئی آشفته نشوید.

 به خود و خدای خود ایمان داشته باشید:

 اگر به خود و خدای خود ایمان داشته باشید، براحتی از عهده مشکلات زندگی برخواهید آمد و ثابت قدم و مطمئن در راه رسیدن به اهداف خود گام بر خواهید داشت.

 مثبت اندیش باشید:

 اگر دیدگاه مثبت اندیشی نداشته باشید، همه چیز می‌تواند بی‌فایده و بی‌ثمر باشد. داشتن نگرش مثبت و امید ، بهترین سلاح در مقابل ترس و اضطراب است.

 نسبت به انتظارات و برنامه‌های خود واقع بین و منطقی باشید:

 توانائیهای خود را در موقعیتهای خاص بشناسید و نسبت به عدم توانائیها و ضعفهای خود واقع بین باشید. هر چقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگی منطقی‌تر باشد، به آرامش بیشتری دست خواهید یافت.

 نسبت به انسانها ، عشق بی قید و شرط خود را نثار کنید:

 شما می‌توانید از دوستان ، همکلاسیهای خود شروع کنید. یاد بگیرید که آنها را بدون قید و شرط دوست بدارید، در مقابل ضعفهای آنها صبور باشید و خطاها و اهمال کاریهایشان را ببخشید. هر چقدر نسبت به دیگران بخشش بیشتری داشته باشید، احساس شادی و خرسندی بیشتری را تجربه خواهید کرد.

 معنای فداکاری را لمس کنید:

 دست بخشش داشته باشید، ولی انتظار بازگشت نداشته باشید. دیگران را به شیوه خودشان خوشحال کنید. به افراد بی پناه و یتیم و فقیر کمک کنید. برای آنهایی که خواهان یاری گرفتن از شما هستند پشت و پناه باشید، و بدون آن که منتی بر آنها نهید تکیه گاهشان باشید، هر چقدر بیشتر ببخشایید، از الزامات و قید و بندها بیشتر رها خواهید شد.

 افکار خود را بازسازی کنید:

 در افکار و عقاید خویش نسبت به شخص خود ، بازنگری کنید. بیاموزید در مقابل خویشتن صبور باشید و ارزشها ، استعدادها و مهارتهای خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارید. هر گونه ترس و تردید غیر منطقی که در مورد خود دارید، کنار بگذارید. اگر دیدگاه مثبت و سالمی را در مورد خود داشته باشید، یاد خواهید گرفت که خود را بدون قید و شرط قبول داشته باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:11  توسط جعفر ماشا بااوجی | 
 ردپاي 120 سال تاريخ روانكاوي در كتابخانه «انستيتو روانكاوي تهران»


كتابخانه «انستيتو روانكاوي تهران» داراي مجموعه وسيعي از كتاب‌ها و مقالات روانكاوي سال‌هاي (1886 تا 2006) است و منبع ارزشمندي براي پژوهشگران و محققان اين رشته به شمار مي‌رود. در اين كتابخانه تمامي كتاب‌ها و نامه‌هاي زيگموند فرويد مشاهده مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، انستيتو روانكاوي تهران، به عنوان نخستين انستيتو روانكاوي در ايران براي آموزش و درمان در حيطه روانكاوي در سال 1385 تأسيس شد و دوره‌هاي آموزش روانكاوي با استانداردهاي بين‌المللي و به شكل آكادميك با هدف رساندن دانشجويانش به تسلطي آغازين بر كار باليني در روانكاوي را ارايه مي‌كند.

پژوهشگران و روانكاوان اين مجموعه تخصصي معتقدند كه روانكاوي در بين رشته‌هاي متفاوت بهداشت روان، با چالش‌هاي فراواني مواجه است. استفاده‌هاي غيرحرفه‌اي از عنوان روانكاو و نارسايي‌هاي جدي در آموزش روانكاوي از جمله اين مسايل است كه اين مركز مي‌تواند فعاليت‌هاي گسترده‌اي را در اين زمينه ارايه دهد.

در اين كتابخانه، كتاب‌هاي تخصصي در تاريخ روانكاوي معاصر با بيش از 50000 مقاله از 18 مجله روانكاوي (1920 تا 2003)، تمامي كتاب‌ها و نامه‌هاي فرويد، تمامي كتاب‌هاي progress in self psychology، تمامي مجلدهاي psychoanalytic study of the child، آرشيو بيش از 600 نوار فيلم از جلسات درماني و... مشاهده مي‌شود. 

عضويت در انستيتو روانكاوي تهران و استفاده از كتابخانه: 
عضويت در انستيتو روانکاوی تهران، به جز برای اعضای هيأت علمی، مدرسان، کانديدها و دانش‌پژوهان انستيتو، برای افراد خارج از انستيتو، يعنی متخصصان و دانشجويان رشته‌های متفاوت بهداشت روانی در هر مقطعی، عموم مردم و همچنين برای سازمان‌ها ، مؤسسات و انجمن‌های مرتبط با خدمات روان‌شناختی و انسانی امکان‌پذير است و مي‌توانند از امكانات كتابخانه تخصص استفاده كنند. همچنين افرادی نيز به عنوان اعضای داوطلب و اعضای افتخاری در انستيتو به عضويت درمی‌آيند و مي‌توانند در اين مركز فعاليت كنند.

شرايط اعضاي داوطلب و اعضاي افتخاري براي استفاده از كتاب‌هاي روانكاوي:
فعالان، شامل اعضای هيأت علمی و مدرسان انستيتو هستند و عضويت پيوسته در اين مركز نيز به صورت فارغ‌التحصيلان دوره‌های آموزشی روانکاوی و روان‌درمانی تحليلی محسوب مي‌شوند.

دانشجو، کانديدهای روانکاوی، دانش‌پژوهان روان‌درمانی تحليلی، دانشجويان كارشناسي ارشد به بالا در هر يک از رشته‌های روانشناسی و مشاوره، رزيدنت روانپزشکی، روانپزشک، يا افراد كارشناسي که دارای انبوهی تجربه بالينی هستند مي‌توانند به فعاليت در اين مركز بپردازند و از امكانات كتاب‌هاي تخصصي و تازه‌هاي آن به زبان انگليسي و فارسي استفاده كنند.

عموم مردم (غير متخصص، دانشگاهی يا غير دانشگاهی) و دانشجوی كارشناسي در هر يک از رشته‌های روانشناسی و مشاوره نيز مي‌توانند در اين مركز فعاليت كنند.

انستيتو روانکاوی تهران از افرادي که مايل‌اند به صورت داوطلبانه در اجرای فعاليت‌های گوناکون انستيتو همکاری كنند استقبال می‌کند اين داوطلبان به سنين 18 تا 30 سال و بالاي 30 سال تقسيم مي‌شوند. همچنين مدرسان افتخاري و متخصصان برجسته در رشته‌های بهداشت روانی که با تدريس و مشاوره در زمينه‌های آموزشی، باعث افتخار انستيتو روانکاوی تهران هستند، همكاري مي‌شود.

دوره آموزش جامع روان‌درمانی تحليلی:
نحوه آموزش در اين انستيتو به صورت كلاسي، روان‌درمانی تحليلی يا روانکاوی شخصی و کسب تجربه بالينی تحت نظارت صورت مي‌گيرد و حداقل 5 بيمار تحليلی از هر دو جنسيت در هفته مشاهده می‌شوند. کسب تجربه بالينی تحت نظارت، بعد از تکميل 50 ساعت درمان شخصی، اتمام ترم اول کلاس‌ها و با تأکيد کميته آموزش، می‌تواند آغاز شود.

شرايط پذيرش دانشجو برای دوره روان‌درمانی تحليلی:
متقاضيان بايد در يکی از رشته‌های روانشناسی يا مشاوره تحصيل كنند و حداقل يک سال تجربه بالينی يا حداقل رزيدنت سال دوم روانپزشکی باشند. داشتن شخصيتی بالغ، توانمند و بااستعداد، آشنايی کافی با زبان انگليسی و موفقيت در جلسه مصاحبه از ديگر شرايط پذيرش دانشجو در اين انستيتو است.

همچنين از اعضای هيأت علمی دانشگاه‌ها و مراکز علمی ديگر، افراد دارای مدرک دکترا در روانشناسی و مشاوره، روانپزشکان، دانشجويان سال دوم دکترا در روانشناسی و مشاوره و رزيدنت‌های سال آخر روانپزشکی، برای ورود دوره‌هاي آموزشي استقبال می‌شود.

كتابخانه تخصصي انستيتو روانكاوي تهران در خيابان وليعصر، بالاتر از سه راه زعفرانيه، شماره 1777، ساختمان فردوس قرار دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

حسین کاظم زاده ایرانشهر، 20 دی ماه 1262 خورشیدی در تبریز به دنیا آمد، پیش از هفت سالگی پدر و مادر خود را از دست داد، پدرش حاج میرزا کاظم از پزشکان بنام دوره ی خود بود. حسین، پس از مرگ پدر، تحت پرورش برادر بزرگش که وی نیز پزشک بود، روزگار می گذراند.او خواندن و نوشتن فارسی را در مکتب آخوند ملانصیر می آموزد و آموزش های پسین تر را در مکتب حاج ملا علی واعظ و سپس مکتب رشدیه حاج میرزا احمد سوداگر می بیند، تا این که در تبریز، آموزشگاهی به سبک اروپایی، به کوشش میرزا حسین خان کمال، گشایش می یابد. در این آموزشگاه است که ایرانشهر برای نخستین بار به کار روزنامه نگاری می پردازد و دستیاری سردبیری ماهنامه کمال و همچنین اداره کتابخانه مدرسه به او واگذار می گردد.
این روزگار چندان نمی پاید و آموزشگاه های نوین تبریز مانند کمال و لقمانیه به زور و فشار آخوندهای متعصب، به دست محمد علی شاه که آن زمان در تبریز ولیعهد بود، به سال 1281 بسته می شوند و مدیر مدرسه کمال از تبریز به قفقاز می رود و ریاست مدرسه نوروز قفقاز را به عهده می گیرد.
ایرانشهر از آن دوران این گونه یاد می کند: « این واقعه روح مرا زخمدار و زندگانی را برای من بسیار تلخ و ناگوار ساخت، مدتی گرفتار رنج و اضطراب درونی بودم، مثل این که از بهشت بیرونم کرده به دوزخ انداخته بودند. » (1)
ایرانشهر بیکار نمی ماند، پس از چندی، کتابفروشی ای به نام کتابخانه کمال پایه ریزی می کند و کتاب های شخصی خود را در آنجا می گذارد تا بدین روی شاگردان و همدرسان پیشین خود در مدرسه کمال را دور هم گرد آورد و کم کم آن مغازه کوچک را به انجمنی برای جوانان آزاد اندیش بدل سازد و  در این میان نیز دست به نوشتن و ترجمه کتاب هایی چون « یاد دادن فارسی ببچگان ترکی زبان »، « هنرآموز » و ... می زند.
در سال 1283 خورشیدی، میرزا حسین خان کمال از قفقاز به تبریز بازمی گردد تا از آنجا به مصر رفته و روزنامه کمال را در آنجا انتشار دهد، که در این میان از ایرانشهر درخواست کمک می کند، که او نیز می پذیرد و به قفقاز و از آنجا به باطوم می رود، در باطوم چندی ماندگار می شود تا این که آگاه می گردد میرزا حسین خان کمال نتوانسته تدارک روزنامه کمال را ببیند. پس بر آن می شود به استانبول برود تا پزشکی بخواند، اما چون به تازگی به جان عبدالحمید سلطان عثمانی سوء قصدی کرده بودند که گویا دست چند دانشجوی خارجی نیز در کار بوده و به این خاطر چون دانشگاه استانبول دیگر دانشجویان خارجی را نمی پذیرد، ایرانشهر در استانبول سرگردان می ماند. تا اینکه به کمک دوستانش در سفارتخانه ی ایران در عثمانی برای خود کاری دست و پا می کند.
در استانبول، ایرانشهر با همدستی چند جوان آزادی خواه ایرانی، انجمنی مخفی به نام « انجمن برادران ایرانی » را پایه گذاری می کنند. این انجمن، مخفیانه با سخنرانی ها و پخش مجله های گوناگون، ایرانیان مقیم ترکیه را به پشتیبانی از آزادی خواهان و مشروطه طلبان ایران تشویق می کند، تا این که پس از سه سال از وقوع مشروطه در ایران، در ترکیه نیز مشروطه خواهان پیروز می شوند و در این هنگام است که کارهای انجمن آشکارا و عمومی می شود و از سوی دیگر نیز، انجمن بزرگی به نام « انجمن سعادت » توسط بازرگانان و سایر ایرانیان مقیم استانبول گشایش می یابد، که دانشمندی چون « زین العابدین مراغه ای » نویسنده کتاب معروف « سیاحت نامه ی ابراهیم بیگ » نیز در این انجمن دستی دارد. این انجمن به گردآوری پول برای کمک به آزادی خواهان ایران و پسین تر پس از برچیده شدن مشروطه و به توپ بستن مجلس ملی از سوی محمد علی شاه، در پشتیبانی و نگهداری از آزادی خواهانی که به استانبول کوچ کرده بودند، از هیچ کمکی دریغ نمی ورزند. یکی از این مهاجرین « علی اکبر خان دهخدا» بود. وی روزنامه « سروش » را به یاری انجمن سعادت در استانبول راه می اندازد که ایرانشهر در آن روزنامه و روزنامه ای دیگر به نام « شمس » که از چند سال پیش در استانبول چاپ می شد، مقاله هایی ارزشمند چاپ می کند. کتاب کوچکی نیز به نام « تازیانه ی غیرت » برای دلگرمی ایرانیان برای پاسداشت آزادی و مشروطه می نویسد، که انجمن برادران ایرانی _ که چندی پیشتر نیز، نمایشنامه ی تاریخ مشروطه ی ایران را در استانبول به روی پرده برده بودند _ این کتاب ایرانشهر را نیز چاپ کرده و به شهرهای بزرگ ایران می فرستند.
ایرانشهر هم به کار خود در سفارتخانه ایران ادامه می دهد و هم به دانشکده حقوق استانبول وارد می شود. در سال 1289 خورشیدی به عنوان نماینده مالی دولت ایران، به مکه می رود  تا کار حاجیان ایرانی در مکه را سروسامان دهد.
ایرانشهر پس از بازگشت از مکه به سفارش « مسیو کوله » نماینده مالی دولت ایران، به دانشگاه شهر لوون بلژیک می رود، تا تحصیلات خود در رشته ی حقوق را در آن دانشگاه پی گیرد. ایرانشهر پس از آموختن حقوق در بلژیک به فرانسه می رود و در دانشگاه سوربون، علوم اجتماعی و روزنامه نگاری را آموزش می بیند. در این میان به خواهش مسیو لوشاتلیه مدیر مجله « جهان اسلام »، (2) « سفرنامه مکه » را به زبان فرانسه در آن مجله به چاپ می رساند.
ایرانشهر به یاری دانشمندانی چون علامه قزوینی و پرفسور پورداوود، « انجمن مصاحبات علمی و ادبی ایرانیان » را در پاریس پایه گذاری می کند، که در این انجمن ماهی دوبار، سخنرانی هایی به زبان فارسی یا فرانسه داده می شود.
در این میان نیز نمایشنامه « رستم و سهراب » را با برداشت از شاهنامه ی فردوسی می نگارد که در سال 1293، چند نفر از دانشجویان ایرانی، به همراه مادام اوهانیان ایرانی، این نمایشنامه را در « تیاتر لون پوواریه پاریس » بازی می کنند.
ایرانشهر از مهرماه 1293 از سوی پرفسور ادوارد براون _ شرق شناس پرآوازه _ و به سفارش علامه قزوینی، برای تدریس زبان فارسی به دانشگاه کمبریج دعوت می شود. ایرانشهر درباره ی ایران دوستی پرفسور براون این چنین می گوید: « روزی بعد از ظهر که به خدمت ایشان رسیدم، پس از سلام دادن و فشردن دست گفت که مدتی است مشغول حساب کردن اعداد حروف اسم دجال و اسم ادوارد غری وزیر خارجه ی انگلستان هستم، زیرا این مرد دجال عصر ماست که با روس ها آن معاهده ی شرم آور را بسته که ایران را میان روس و انگلیس به دو منطقه نفوذ تقسیم کرده است ولی می بینم که از روی حساب ابجد اعداد ادوارد غری بیشتر از اعداد دجال می باشد، دجال در زبان انگلیسی انتی کریست نامیده می شود که اعداد ابجدی حروف آن 1151 می باشد در صورتی که اعداد ابجدی ادوارد غری 1426 می شود. من از راه شوخی گفتم پس معلوم می شود که مقام ادوارد غری بالاتر از مقام دجال است. در مدت یک سال و نیمی که با پرفسور براون معاشرت داشتم برای من ثابت شد که این مرد فاضل در محبت و عشق خود نسبت به تمدن و کشور و ملت ایران به کلی صادق و صمیمی بود و من ابداً رنگ و بوی ریاکاری و یا نفع پرستی و خودخواهی از افکار و اعمال فداکارانه ی ایشان درباره ی ایران احساس نکردم، عشق او به ایران، پاک از هرگونه آلایش بود و زبان حالش می گفت:
این همه مهر و وفایی که میان من و توست     با خود آوردم از آنجا نه به خود بربستم » (3)
پس از دو سال تدریس زبان فارسی در کمبریج، بنا به خواهش سید حسن تقی زاده که در برلین « کمیته ملی ایران » را برای نجات آزادی و استقلال ایران بنا نهاده بود، از آسایش و راحتی خود در انگلستان گذشت و با این اندیشه که « هر زندگی که خود پرستی است، مرگی است به نام زندگانی » و با فرمان وجدان بیدارش، کمبریج را ترک گفته به برلین می رود. ایرانشهر خود آن روزگار را چنین روایت می کند:« چند هفته در برلین مانده با آقای تقی زاده و آزادی خواهان دیگر ایرانی صحبت ها و مشورت ها کردیم که آیا از چه راهی باید شروع به کار کرد و چه اقداماتی باید به جا آورد، که ملت ایران از زیر نفوذ انگلیس و روس، که ایران را در میان خود قسمت کرده و تقریباً یک حکومت پوشالی در تهران باقی گذاشته بودند که به اشاره و امر ایشان حکمرانی می کرد، نجات یابد، آزادی و استقلال سیاسی خود را از نو دارا شود. پس از مشاورت های زیاد تصویب کرده شد که من به تهران رفته، با روسای فرقه دمکرات مذاکره نموده ایشان را تشویق و ترغیب به همدستی کنم و به یاری و همت ایشان، قوای ژاندارم ایران را که آنوقت، یگانه قوه ی نظامی و دفاعی ایران بود، با مقصد ملی خود همراه ساخته، یک قوه ی دفاعیه در مقابل قشون روس و انگلیس درست بکنند، تا کم کم زمام حکومت را به دست خود گرفته، معاهده روس و انگلیس را ابطال و آزادی و استقلال سیاسی ایران را اعلام و برقرار کنند. » (4)
نخستین نمایندگان کمیته ملی ایرانیان در برلین که به تهران آمدند، پورداوود و جمالزاده و دومین گروه هم، کاظم زاده ایرانشهر و محمود خان اشرف زاده بودند.
ایرانشهر پس از ورود به تهران با سلیمان میرزا رهبر حزب دمکرات، به چاره اندیشی در برابر تازش روس و انگلیس می پردازند و نشریه ای نیز به نام « راه کامیابی » چاپ می نماید.
ایرانشهر در تهران از صحنه ای یاد می کند که بسیار تکان دهنده است. او می گوید: هنگامی که نیروهای بیگانه به نزدیکی تهران رسیده بودند ماه محرم بود و مردم به جای چاره اندیشی برای خود و آینده ی ایران، برای واقعه ی کربلا به سر و سینه ی خود می کوفتند بدون این که بیاندیشند چه سرنوشت شومی آن ها را تهدید می کند. این حادثه، ایرانشهر را تکان می دهد و او را بسیار می آزارد.
در آن هنگامه آزادی خواهان برای آن که بهانه دست روس ها، جهت اشغال پایتخت ندهند، از تهران به قم و از آنجا به کرمانشاه می روند، که ایرانشهر نیزدر این مهاجرت آنها را همراهی می کند، اما در کرمانشاه بر اثر توطئه ای، وی و چند تن دیگر از آزادی خواهان به زندان می افتند، که پس از چندین ماه زندانی، آزاد گشته و از آنجا به برلین می رود.
در برلین، ایرانشهر در کنار تقی زاده و آزادی خواهان دیگر به اداره انجمن و مجله کاوه می پردازد و رهبری انجمن کاوه را به عهده می گیرد. در این انجمن آنها یک یا دوبار در ماه، گردهم آمده و یکی از اعضا، چیزی را که پیشتر نوشته، خوانده و دیگران درباره ی آن  به گفتگو می نشستند. در همین انجمن بود که داستان نویسی نوین ایران با داستان کوتاه « فارسی شکر است » جمالزاده، زاده می شود. از گفت و گوهای دگری که در این انجمن می رود، می توان به پیشنهاد ایرانشهر درباره ی اصلاح الفبای فارسی اشاره کرد.
پس از پایان جنگ و بر چیده شدن کاوه، پرفسور براون بسیار مایل است که ایرانشهر برای تدریس فارسی به کمبریج برگردد، اما ایرانشهر با آن تجربه ای که در ایران اندوخته بود،مشکل ایران را مشکلی فرهنگی می بیند و برآن می شود که با نوشتن کتاب و کار های فرهنگی دگر، این مشکل را در حد توان خود گره گشایی نماید.
بدین روی بود که ایرانشهر در 1298 در برلین، کتابفروشی ایرانشهر را تاسیس و در سال 1301، ماهنامه ایرانشهر را چاپ می کند. که در ایران، افغانستان، هندوستان و کشورهای اروپایی، هواخواهان زیادی می یابد. 
کاظم زاده ایرانشهر، در شماره نخست ماهنامه ایرانشهر، هدف خود را از چاپ آن، این گونه بیان می کند: « ... مسلک ما عشق و معشوق ما ایران جوان و آزاد است.
همین مسلک و همین عشق است که سالیان دراز در اعماق قلب خود پرورده ایم و امروز تکیه گاه یگانه ی ماست ...
مجله ی ایرانشهر ساعی خواهد بود زمینه ای را که روح ایران جوان و آزاد در آن پرورش باید بیابد تهیه نماید.
مجله ی ایرانشهر کوشش خواهد نمود یک محیط پاک و آزاد برای نشو و نمای قوای معنوی نژاد تازه ی ایران به وجود بیاورد.
مجله ی ایرانشهر اسرار ترقی ملت های اروپا را ایضاح و احتیاجات حقیقی ایران را بتمدن اروپایی شرح خواهد داد.
مجله ی ایرانشهر تا حد مقدور بیشتر از شرح وبسط دادن معایب و نواقص اجتماعی با ارشادات و پیشنهادات عملی قدم های ایران جوان و آزاد را در راه اصلاح آن معایب هدایت خواهد کرد.
مجله ی ایرانشهر با تمام وسایل علمی به کندن ریشه ی فساد اخلاق از زمین نسل جدید ایران جوان و آزاد خواهد کوشید.
مجله ی ایرانشهر آیینه ی افکار و احساسات ایران جوان و آزاد و پشتیبان عناصر پاک و قوای متفکر آن خواهد بود. »   
 دراین هنگام علاوه بر چاپ ماهنامه ایرانشهر،به چاپ 21 کتاب ارزشمند از نویسندگانی چون؛ عباس اقبال، ذبیح بهروز، میرزا آقاخان کرمانی، صادق هدایت و ... زیر نام انتشارات ایرانشهر و یک دوره عکس های تاریخی آثار تمدن ایران باستان و جلدهای دوم، سوم و چهارم « راه نو در تعلیم و تربیت » و یک جلد کتاب « رهبر نژاد نو » می پردازد.
تا این که پس از چهار سال تلاش شبانه روزی برای خدمت به فرهنگ ایران، ایرانشهر به خاطر ناتوانی در پرداخت هزینه های چاپ و « بی همتی هموطنان » از انتشار ماهنامه ایرانشهر باز می ماند و ماشین های چاپ چاپخانه را می فروشد تا بدهی ها را پرداخت نماید.
ماهنامه ایرانشهر که تاثیری ژرف بر روی نسلی می گذارد و بنیانگذار پایه های اندیشه ای، ایران نوین می گردد، به خاطر مشکلات مالی در میانه ی راه تعطیل می گردد. در این چهار سال انتشار ایرانشهر، بیش از 140 دانشمند، از کشورهای گوناگون در آن قلم زدند و مقاله هایی ماندگار به گنجینه ی زبان فارسی افزودند.


ایرانشهر از سال 1305، آغاز به نوشتن به زبان آلمانی می نماید و کتاب هایی چون:« شرح حال و آثار مولوی »، « گات ها زرتشت »، « زندگی حضرت محمد »، « راه راست برای صلح میان ملت ها »، «برای نجات نوع بشر »، « انسان و تمدن در عصر آینده »، « وحدت ادیان »، « گلچین شعر فارسی » و ... به زبان آلمانی می نویسد.
ایرانشهر مدتی سرپرست دانشجویان ایرانی در آلمان می گردد و در این هنگام نیز از سراسر اروپا برای سخنرانی درباره ی فرهنگ، ادبیات و عرفان ایران دعوت می شود.
در زمان رضاشاه، به ایرانشهر پیشنهاد وزارت فرهنگ می شود ولی او به دلایلی نمی پذیرد.
ایرانشهر از سال 1315 تا زمان مرگش در سال 1340 خورشیدی، در دهکده دگرس هایم سویس به زندگی خود ادامه می دهد و در آنجا در سال 1321، « مکتب عرفان باطنی » را بر پایه ی هبستگی دانش، دین و صنعت پایه ریزی می کند، که از سراسر اروپا پرتوجویان ( اعضای این مکتب را پرتو جو می نامیدند ) برای گرفتن بهره عرفانی بدین مکتب می آیند.
ایرانشهر روزنامه ای به زبان آلمانی به نام « هماهنگی جهان »(5) انتشار می دهد تا آموزش هایش را که بر پایه ی برادری، یگانگی و برابری میان همه ی مردم جهان می باشد را به پیش ببرد.
ایرانشهر در اواخر عمرش به خاطر رماتیسم توان راه رفتن ندارد، در این هنگام است که وزارت فرهنگ ایران به پاسداشت یک عمر فعالیت فرهنگی او، جشن 75 سالگی اش را در تهران برگزار می کند که دوستان او چون رضازاده شفق و دیگران درباره ی کارهای فرهنگی او سخنرانی می کنند. چهار سال بعد، ایرانشهر در سن 79 سالگی در سویس زندگی را بدرود می گوید.
ایرانشهر از لحاظ اخلاقی انسانی وارسته و عارفی برجسته بود و سالیان بسیار، تنها از گیاهان تغذیه می نمود. بسیار پرکار بود و روزی 16 ساعت کار می کرد و به هفت زبان تسلط داشت و بیش از 140 کتاب به فارسی و آلمانی و فرانسه ازخود به یادگار گذاشت.
به گفته ی محیط طباطبایی:« کاظم زاده تا نام و نشان ایرانشهر در جهان پایدار است، همواره جاویدان و برقرار خواهد بود و ارزش شرکت او در پایه ریزی نهضت ادبی و فکری ایران مورد قبول و تصدیق نسل کنونی و نسل های آینده ایران خواهد بود. »



 پی نویس ها:
1  _ کاظم زاده ایرانشهر، حسین. شرح حال نگارنده کتاب اصول اساسی فن تربیت، تهران، اقبال، 1329 خورشیدی، ص 6.
2_ Revue De Mondo  Musulman
3 _ کاظم زاده ایرانشهر، کاظم.آتار و احوال کاظم زاده ایرانشهر، تهران، اقبال، 1350 خورشیدی، ص 113.
4 _ کاظم زاده ایرانشهر، حسین. شرح حال نگارنده کتاب اصول اساسی فن تربیت، تهران، اقبال، 1329 خورشیدی، ص 35.
5_ Welt Harmonie

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:22  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

نقدي‌ بر آراي‌ گروه‌ آذر كيواني‌ (بروايت‌ دكتر ابراهيمي‌ دنيايي‌)

مدعيات‌ نارواي‌ آذر كيوانيان‌
3-1- گفتيم‌ پيروان‌ آذر كيوان‌ از لحاظ‌ فلسفي‌ خود را پيرو فلسفه‌ي‌ اشراقي‌ شهاب‌الدين‌ سهرودي‌ قلمداد مي‌كنند. اين‌ گروه‌ از آن‌ جهت‌ خود را پيرو شيخ‌ اشراق‌ مي‌دانند كه‌ معتقدند اين‌ فيلسوف‌ الهي‌ به‌ حكمت‌ خسرواني‌ ايران‌ باستان‌ اتصال‌ داشته‌ و در تأييد حكماي‌ اين‌ سرزمين‌ و بهره‌مندي‌ از خرد جاويدان‌ از هيچ‌ كوششي‌ دريغ‌ نكرده‌ است‌. نويسنده‌ي‌ دبستان‌ مذاهب‌ برخي‌ از شاگردان‌ آذر كيوان‌ را صاحب‌ كمالات‌ و فضايل‌ عاليه‌ دانسته‌ و معتقد است‌ آنان‌ در علوم‌ معقول‌ و منقول‌ و فراگرفتن‌ زبانهاي‌ مختلف‌ از تبحر و مهارت‌ كافي‌ برخوردار بوده‌اند. چنان‌ كه‌ فرزانه‌ بهرام‌بن‌فرهاد از يكي‌ شاگردان‌ جلال‌الدين‌ دواني‌ كسب‌ فيض‌ كرده‌ است‌. او ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ و شيخ‌ بهاءالدين‌ عاملي‌ را نيز در زمره‌ي‌ معتقدان‌ و علاقه‌مندان‌ به‌ آذر كيوان‌ ذكر كرده‌ است‌. عين‌ عبارت‌ مؤلف‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ در اين‌ باب‌ چنين‌ است‌:
«روزي‌ شيخ‌ بهاءالدين‌ محمد عاملي‌ كه‌ از مجتهدين‌ مردم‌ اماميه‌ است‌ به‌ آذر كيوان‌ رسيد و با او صحبت‌ داشت‌ و چون‌ به‌ كمال‌ او پي‌برد به‌ غايت‌ خرّم‌ و شادان‌ گشت‌ و اين‌ رباعي‌ بخواند: 

در كعبه‌ و دير عارف‌ كامل‌ سير / گرديد و نشان‌ نيافت‌ از هستي‌ غير
چون‌ در همه‌ جا جمال‌ حق‌ جلوه‌گر است‌/ خواهي‌ درِ كعبه‌ كوب‌ و خواهي‌ درِ دير 

بعد از اين‌ خود را پژوهنده‌ي‌ كيوان‌ مي‌گرفت‌ و جوياي‌ شاگردان‌ ذوالعلوم‌ مي‌بود. ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ آفتاب‌پرستي‌ و ترك‌ آزار جانداران‌ از صحبت‌ شاگردان‌ كيوان‌ پيش‌ گرفت‌ چنان‌ كه‌ مشهور است‌ كه‌ از ميرزابوالقاسم‌ پرسيدند «با وجود استطاعت‌» چرا به‌ حج‌ نمي‌روي‌؟ جواب‌ داد براي‌ آن‌ نمي‌روم‌ كه‌ آنجا گوسپندي‌ به‌ دست‌ خود بايد كشت‌». 

بنا به‌ نظر استاد ابراهيمي‌ ديناني‌ در اين‌ خصوص‌، آنچه‌ در اينجا مورد اشكال‌ واقع‌ مي‌شود داستاني‌ است‌ كه‌ به‌ ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ منسوب‌ گشته‌ و اين‌ حكيم‌ مسلمان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ شخص‌ آفتاب‌پرست‌ و تارك‌ فريضه‌ي‌ حج‌ معرفي‌ شده‌ است‌. ميرفندرسكي‌ يك‌ فيلسوف‌ مسلمان‌ است‌ كه‌ در عين‌ تعهّد و پاي‌بند بودن‌ به‌ اداي‌ فرايض‌ و ترك‌ محرمات‌ ديني‌ از حريت‌ فكري‌ و آزادي‌ انديشه‌ برخوردار است‌. او با فرهنگ‌ و فلسفه‌ي‌ هندوستان‌ آشنايي‌ كامل‌ داشته‌ و با انديشمندان‌ مذاهب‌ مختلف‌ به‌ بحث‌ و گفتگو مي‌نشسته‌ است‌. گفتگوي‌ او با شاگردان‌ و پيروان‌ آذر كيوان‌ به‌ هيچ‌وجه‌ يك‌ امر خلاف‌ انتظار به‌ شمار نمي‌آيد ولي‌ حريت‌ فكر و آزادي‌ انديشه‌ به‌ معني‌ اين‌ نيست‌ كه‌ يك‌ شخص‌ آزاد و انديشمند به‌ فرايض‌ ديني‌ و مذهبي‌ خود التزام‌ نداشته‌ باشد. 

ساختگي‌ بودنها
بررسي‌ سخنان‌ آذر كيوان‌ و آثاري‌ كه‌ از طريق‌ شاگردان‌ و پيروان‌ او به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌ به‌ روشني‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ اشخاص‌ براي‌ درك‌ مسائل‌ عميق‌ و ژرف‌ فلسفي‌ آمادگي‌ كامل‌ نداشته‌اند. آثاري‌ كه‌ از طريق‌ فرقه‌ي‌ آذر كيواني‌ به‌ ارث‌ رسيده‌ بسيار است‌ و نام‌ تعداد قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از اين‌ آثار در كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ ذكر شده‌ است‌. در ميان‌ همه‌ي‌ اين‌ آثار كتاب‌ دساتير اصل‌ و اساس‌ بوده‌ و در درجه‌ي‌ اول‌ اهميت‌ قرار دارد. به‌ نظر مي‌رسد كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ نيز بيش‌ از ساير آثار مربوط‌ به‌ اين‌ گروه‌، مورد توجه‌ و استناد قرار گرفته‌ است‌. 

3-2- كتاب‌ دساتير صحيفه‌اي‌ است‌ كه‌ به‌ زبان‌ ساختگي‌ نوشته‌ شده‌ و مطالب‌ آن‌ نيز تركيبي‌ است‌ ساختگي‌ از آراء هندي‌، يوناني‌ و ايراني‌ كه‌ حتي‌ ترجمه‌ي‌ مطالبي‌ از قرآن‌ و احاديث‌ و اقوال‌ صوفيه‌ نيز در بخشهايي‌ از آن‌ ديه‌ مي‌شود. در اين‌ كتاب‌ از اشخاص‌ و وقايعي‌ سخن‌ مي‌رود كه‌ غالباً جنبه‌ي‌ تاريخي‌ ندارد. دساتير شامل‌ 16 «نامه‌» است‌ كه‌ به‌ پيامبران‌ باستاني‌ از مهاباد و جي‌افرام‌ تا ساسان‌ پنجم‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌. نام‌ اشخاصي‌ چون‌ سيامك‌، هوشنگ‌ طهورث‌، جمشيد، فريدون‌، منوچهر و كيخسرو نيز در زمره‌ي‌ نام‌ پيغمبران‌ قرار گرفته‌ است‌. بنابر آنچه‌ در نوشته‌هاي‌ فرقه‌ي‌ آذر كيواني‌ آمده‌ است‌ اين‌ 16 نامه‌ به‌ وسيله‌ي‌ پيامبر شانزدهم‌ كه‌ ساسان‌ پنجم‌ است‌ و معاصر خسرو پرويز بوده‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ جديد كه‌ آميخته‌ به‌ واژه‌هاي‌ ساختگي‌ ديگر است‌ ترجمه‌ و تفسير شده‌ و در ذيل‌ عبارت‌ «اصل‌ نامه‌ها» درج‌ گرديده‌ است‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ كتاب‌ دساتير داراي‌ دو بخش‌ جداگانه‌ است‌. بخش‌ اول‌ متن‌ «نامه‌»ها است‌ كه‌ گفته‌هاي‌ پيامبران‌ شانزده‌گانه‌ به‌ همان‌ زبان‌ ساختگي‌ دساتيري‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. بخش‌ دوم‌ ترجمه‌ و تفسير همان‌ نامه‌هاست‌ كه‌ به‌ فارسي‌ آميخته‌ با لغات‌ مجعول‌ منسوب‌ به‌ ساسان‌ پنجم‌ نوشته‌ شده‌ است‌. در ميان‌ نامه‌هاي‌ شانزده‌گانه‌ي‌ دساتير نامه‌ي‌ و خشور (رشو) زردشت‌ از همه‌ مفصل‌تر است‌. 

همان‌ طور كه‌ در اين‌ عبارت‌ مشاهده‌ مي‌شود تعداد نامه‌هاي‌ مندرج‌ در كتاب‌ دساتير پانزده‌ نامه‌ ذكر شده‌ و نامه‌ي‌ مربوط‌ به‌ زردشت‌ نامه‌ي‌ سيزدهم‌ قلمداد گشته‌ است‌. اگر كسي‌ به‌ كتاب‌ دساتير مراجعه‌ كند به‌ آساني‌ درمي‌يابد كه‌ آنچه‌ در اين‌ كتاب‌ آمده‌ شانزده‌ نامه‌ است‌ كه‌ البته‌ نامه‌ي‌ مربوط‌ به‌ اسكندر نيز در زمره‌ي‌ نامه‌هاي‌ شانزده‌گانه‌ قرار گرفته‌ است‌. بي‌ترديد اين‌ ذيل‌، توسط‌ يكي‌ از بزرگان‌ گروه‌ آذر كيواني‌ نوشته‌ شده‌ است‌. اكنون‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ آيا اين‌ نويسنده‌ در تعداد نامه‌ها مرتكب‌ اشتباه‌ شده‌ يا اينكه‌ به‌ منظوري‌ خاص‌ شمار نامه‌ها را به‌ پانزده‌ نامه‌ تقليل‌ داده‌ است‌.
البته‌ جاي‌ اين‌ پرسش‌ هست‌ كه‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ كسي‌ از تاريخ‌ حيات‌ و زندگي‌ اسكندر آگاهي‌ داشته‌ باشد و درعين‌ حال‌ بتواند او را در زمره‌ي‌ پيامبران‌ محسوب‌ نمايد؟ هرچه‌ در اين‌ باب‌ گفته‌ شود در اين‌ مسئله‌ ترديد نيست‌ كه‌ آنچه‌ در صحيفه‌ي‌ دساتير آمده‌ بيشتر به‌ آراء و عقايد مختلف‌ ايراني‌، هندي‌ و يوناني‌ مربوط‌ بوده‌ و گاهي‌ از اشخاص‌ و ذكر وقايع‌ نيز سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌. كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ نيز درباره‌ي‌ آراء و عقايد مختلف‌ و متعدد نوشته‌ شده‌ و به‌ كتابي‌ كه‌ مربوط‌ به‌ ملل‌ و نحل‌ است‌ بيشتر شباهت‌ دارد تا به‌ هر كتاب‌ ديگر. 

ضعفهاي‌ فلسفي‌ دساتير
3-3- در اين‌ كتاب‌ مسائل‌ عميق‌ فلسفي‌ كمتر مطرح‌ شده‌ و آنچه‌ در آن‌ جنبه‌ي‌ فلسفي‌ پيدا مي‌كند بسيار سطحي‌ و در حدود مطالب‌ متعارف‌ قرار مي‌گيرد. اين‌ كتاب‌ در دوازده‌ تعليم‌ نوشته‌ شده‌ و در تعليم‌ دوم‌ شرح‌ احوال‌ شيخ‌الرئيس‌ ابوعلي‌سينا نيز به‌ رشته‌ي‌ تحرير درآمده‌ است‌. در اين‌ شرح‌ احوال‌ كوچكترين‌ اشاره‌اي‌ به‌ مباني‌ فكري‌ و انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ ابن‌سينا نشده‌ است‌. دانش‌ پزشكي‌ ابن‌سينا و كارهايي‌ كه‌ او در مورد معالجه‌ي‌ انجام‌ داده‌ بيشتر نظر نويسنده‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌. تعليم‌ يازدهم‌ اين‌ كتاب‌ در عقايد حكما نوشته‌ شده‌ و مشتمل‌ بر سه‌ نظر است‌. نظر اول‌ در عقايد حكما و بعضي‌ از رئوس‌ مطالب‌ ايشان‌ است‌، نظر دوم‌ در ناموس‌ و حقيقت‌ نبوت‌ است‌، نظر سوم‌ در حكما و فلاسفه‌ي‌ متأخر است‌. 

بخش‌ نخست‌ اين‌ تعليم‌ كه‌ تحت‌ عنوان‌ نظر اول‌ مطرح‌ شده‌ به‌ بررسي‌ درباره‌ي‌ عقل‌ و نفس‌ و جسم‌ و ترتيب‌ نظام‌ جهان‌ مي‌پردازد. آنچه‌ در اين‌ بخش‌ آمده‌ همان‌ مطالبي‌ است‌ كه‌ در بسياري‌ از آثار فلاسفه‌ي‌ اسلامي‌ اعم‌ از مشائي‌ و اشراقي‌ مطرح‌ شده‌ است‌. نويسنده‌ي‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ در اين‌ بخش‌ از كتاب‌ از مجموعه‌ي‌ رسائل‌ اخوان‌الصفا نيز بهره‌ گرفته‌ و سخنان‌ اخوان‌الصفا را به‌ مذاق‌ و مشرب‌ خويش‌ نزديك‌تر ديده‌ است‌. او در نقل‌ مطالب‌ فلسفي‌ گاهي‌ دچار اشتباه‌ گشته‌ و درباره‌ي‌ امور خلاف‌ واقع‌ سخن‌ مي‌گويد. ازجمله‌ موارد اشتباه‌ يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ فلاسفه‌ي‌ رواقي‌ را با فلاسفه‌ي‌ اشراقي‌ يك‌ گروه‌ دانسته‌ و گفته‌ است‌ اشراقيان‌ همان‌ رواقيان‌ شناخته‌ مي‌شوند كه‌ در لغت‌ پارسي‌ به‌ آنان‌ كشيشي‌ و پرتوي‌ و روشندل‌ گفته‌ مي‌شود. نويسنده‌ي‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ در همين‌ مورد اشتباه‌ ديگري‌ مرتكب‌ شده‌ و گفته‌ است‌: «فرزانگان‌ يونان‌ باستان‌ تا زمان‌ افلاطون‌ همگي‌ اشراقي‌ بوده‌اند و بعد از آن‌ شاگرد او ارسطو طريق‌ نظر پيش‌ گرفته‌ است‌». (1) 

تكرار برهان‌ ابن‌سينا
3-4- مؤلف‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ در بخش‌ دوم‌ از تعليم‌ يازدهم‌ كتاب‌ خود كه‌ تحت‌ عنوان‌ نظر دوم‌ مطرح‌ شده‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ در حقيقت‌ نبوت‌ پرداخته‌ و از مواضع‌ حكما در اين‌ باب‌ دفاع‌ كرده‌ است‌. او در باب‌ اثبات‌ نبوت‌ بدون‌ اينكه‌ نام‌ ابن‌سينا را ذكر كند از نظريه‌ي‌ اين‌ فيلسوف‌ بزرگ‌ استفاده‌ كرده‌ و برهان‌ او را براي‌ اثبات‌ نبوت‌ تقرير نموده‌ است‌. اين‌ نويسنده‌ي‌ آذر كيواني‌ در هنگام‌ مطالعه‌ي‌ آثار فلاسفه‌ به‌ جستجوي‌ مطالبي‌ مي‌پردازد كه‌ با خواسته‌هاي‌ گروه‌ او سازگار باشد. او به‌ و مسئله‌ي‌ بسيار مهم‌ و اساسي‌ در باب‌ نبوت‌ اشاره‌ كرده‌ و كوشيده‌ است‌ با بهره‌گيري‌ از سخنان‌ فلاسفه‌ آنها را تأويل‌ نمايد. اين‌ دو مسئله‌ به‌ ترتيب‌ عبارتند از: 1- مسئله‌ي‌ شق‌القمر. 2- مسئله‌ي‌ ختم‌ نبوت‌ و پيغمبري‌. در كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ مسئله‌ي‌ شق‌القمر به‌ ترتيب‌ زير مطرح‌ شده‌ و در عين‌ عبارت‌ آن‌ كتاب‌ چنين‌ است‌: «در نامه‌ي‌ محققين‌ حكما ديده‌ و از زبان‌ عقلا شنيده‌ شد كه‌ قمر كه‌ يكي‌ از فرشتگان‌ بزرگ‌ است‌ و مقرب‌ خداي‌ به‌ واسطه‌ي‌ آنكه‌ جرمي‌ از فلك‌ است‌ شكافته‌ نگردد و استيلاي‌ قدرت‌ بر محالات‌ صورت‌ نبسته‌ و نمي‌بندد. پس‌ شق‌القمر كه‌ در قرآن‌ آمده‌ رمزي‌ است‌ صريح‌ و اشارتي‌ است‌ واضح‌ زيرا كه‌ هر ستاره‌ و سپهري‌ را باطني‌ اثبات‌ شده‌ و آن‌ را عقل‌ خوانند و باطن‌ ماه‌ را از آن‌ جمله‌ عقل‌ فعّال‌ مي‌نامند و هم‌ در اصول‌ اين‌ طايفه‌ي‌ والا مقرر است‌ كه‌ غايت‌ مرتبه‌ و كمال‌ آدمي‌ كه‌ مرتبه‌ي‌ جسميت‌ است‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ عقل‌ فعّال‌ پيوندد و با او يكي‌ شود. هر كه‌ بدين‌ مرتبه‌ رسد به‌ هر چه‌ متوجه‌ شود معلوم‌ كند بي‌آنكه‌ فكري‌ از نو كند و هيچ‌ مرتبه‌ در كمال‌ آدمي‌ وراي‌ اين‌ نيست‌. پس‌ هرگاه‌ اين‌ مقدمه‌ معلوم‌ شد شق‌القمر كنايت‌ باشد از گذشتن‌ از ظاهر او به‌ باطن‌ كه‌ عقل‌ فعّال‌ است‌ و چون‌ حضرت‌ نبي‌ (ع‌) سركرده‌ي‌ دور قمر است‌ شكافتن‌ قمر اين‌ باشد كه‌ به‌ باطن‌ قمر رسيد و اين‌ مذهب‌ حكماي‌ مشّائين‌ است‌. (2)
اين‌ تعابير آشكارا گوياي‌ آن‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ي‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ بي‌پايه‌ترين‌ مطالب‌ را با تحريف‌ و سوء تعبير در كلمات‌ فلاسفه‌ي‌ اسلامي‌ ابراز داشته‌ و آن‌ را مقتضاي‌ تحقيق‌ و حكمت‌ پنداشته‌ است‌. 

حكيم‌ الهي‌ و بينش‌ شيخ‌ اشراق‌
3-5- اين‌ نويسنده‌ي‌ آذر كيواني‌ در بخش‌ دوم‌ از تعليم‌ يازدهم‌ كتاب‌ خود مسئله‌ي‌ مهم‌ ختم‌ نبوت‌ را نوعي‌ اتصال‌ به‌ عقل‌ فعال‌ تفسير كرده‌ است‌ و سپس‌ در بخش‌ سوم‌ از تعليم‌ يازدهم‌ همان‌ كتاب‌ به‌ شرح‌ احوال‌ حكما پرداخته‌ و برخي‌ از آنان‌ را متصل‌ به‌ عقل‌ فعال‌ دانسته‌ است‌. منظور او از مطالب‌ مندرج‌ در اين‌ دو بخش‌ و ترتب‌ آنها بر يكديگر اين‌ است‌ كه‌ باب‌ ادعاي‌ نبوت‌ را بر برخي‌ از انديشمندان‌ مورد علاقه‌ي‌ خود بگشايد. ترديدي‌ نيست‌ كه‌ اين‌ نويسنده‌ صرف‌نظر از هرگونه‌ نسبت‌ و قرابتي‌ كه‌ با آذر كيوان‌ دارد به‌ شخص‌ او علاقه‌مند بوده‌ و تا سرحدّ يك‌ انسان‌ والامقام‌ از او ستايش‌ و تمجيد به‌ عمل‌ مي‌آورد. مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ در بخش‌ سوم‌ كتاب‌ از هيربدنامي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حكيم‌ الهي‌ سخن‌ مي‌گويد و معتقد است‌ او از نژاد زردشت‌ و خشور يزدان‌ بوده‌ است‌. او براي‌ اين‌ حكيم‌ الهي‌ كمالاتي‌ را ذكر مي‌كند كه‌ دانش‌ پارسي‌ و تحصيل‌ عربيت‌ و رياضت‌ و پارسايي‌ در زمره‌ي‌ آن‌ كمالات‌ قرار دارد. آخرين‌ كمالي‌ كه‌ براي‌ اين‌ حكيم‌ الهي‌ ذكر مي‌كند اين‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: او اجسام‌ فروغ‌ بخش‌ را قبله‌ي‌ خود مي‌شمارد و تصانيف‌ شيخ‌ اشراق‌ شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ را به‌ حال‌ و قال‌ در نيكوترين‌ وجه‌ دريافته‌ است‌. (3)
استاد ابراهيمي‌ ديناني‌ مخالف‌ اين‌ نظر بوده‌ و قائلند به‌ اينكه‌ انديشه‌ي‌ آذر كيوانيان‌ ادامه‌ي‌ انديشه‌هاي‌ سهروردي‌ نيست‌ و بين‌ آنچه‌ اين‌ گروه‌ ابراز مي‌دارند با آنچه‌ شيخ‌ اشراق‌ در صدد تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ آن‌ بود فرسنگها فاصله‌ وجود دارد. 

از ديدگاه‌ ديناني‌، فلسفه‌ي‌ سهروردي‌ نظام‌ فلسفي‌ منسجم‌ و هماهنگي‌ است‌ كه‌ بر يك‌ سلسله‌ اصول‌ و ضوابط‌ مبتني‌ است‌. او طبق‌ گفته‌ي‌ خودش‌ كار فلسفه‌ را از جايي‌ آغاز كرد كه‌ ابن‌سينا كار فلسفه‌ را در آنجا به‌ پايان‌ رسانده‌ بود. او از خرد جاويدان‌ و نور سخن‌ مي‌گويد و معتقد است‌ شعله‌ي‌ نور حقيقت‌ در وجود حضرت‌ مرتبت‌ به‌ آخرين‌ مرحله‌ي‌ تشعشع‌ و كمال‌ رسيد، در حالي‌ كه‌ مؤلف‌ كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ كه‌ از بزرگ‌ترين‌ انديشمندان‌ فرقه‌ي‌ آذر كيواني‌ محسوب‌ مي‌شود در ختم‌ نبوت‌ براي‌ خاتم‌الانبيا ترديد كرده‌ و تا آنجا كه‌ توانسته‌ با تأويلهاي‌ بي‌پايه‌ و بي‌اساس‌ بر اين‌ حقيقت‌ آشكار پرده‌ افكنده‌ است‌. 

به‌ زعم‌ ديناني‌، آنچه‌ در آثار فرقه‌ آذر كيواني‌ آمده‌ جز نوعي‌ التقاط‌ و تركيبي‌ ناهمگون‌ از عناصر مختلف‌ فكري‌ چيز ديگري‌ نيست‌. كساني‌ كه‌ با التقاط‌ فكري‌ سر و كار دارند هرگز نمي‌توانند به‌ عمق‌ مطالب‌ و ژرفاي‌ حقايق‌ دست‌ يابند. عكس‌ اين‌ ادّعا نيز صادق‌ است‌ يعني‌ كساني‌ كه‌ از وصول‌ به‌ عمق‌ مطالب‌ عاجزند ناچار به‌ التقاط‌ روي‌ مي‌آورند. انديشمندان‌ فرقه‌ي‌ آذر كيواني‌ مدعي‌ فهم‌ فلسفه‌ شده‌اند ولي‌ اين‌ اشخاص‌ بيش‌ از اينكه‌ با فلسفه‌ به‌ طور جدّي‌ سر و كار داشته‌ باشند در زمره‌ي‌ بدعت‌گذاران‌ و مذهب‌سازان‌ به‌ شمار مي‌آيند. بررسي‌ آثار آنان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ دردمند فلسفه‌ نيستند و از طرح‌ مسائل‌ مهم‌ و جدّي‌ فلسفي‌ نيز ناتوانند. 

سازگاريهاي‌ و ناسازگاريهاي‌ آذركيوانيان‌ با اسلام‌ و زرتشتي‌ 3-6- از نظر استاد ديناني‌، انديشه‌هاي‌ آذر كيوانيان‌ نه‌ تنها در بسياري‌ موارد با اصول‌ اساسي‌ اسلام‌ سازگار نيست‌ بلكه‌ حتي‌ مي‌توان‌ گفت‌ در برخي‌ موارد با اصول‌ آيين‌ زردشتي‌ نيز هماهنگي‌ ندارد. كاري‌ كه‌ آذر كيوان‌ در آغاز قرن‌ يازدهم‌ هجري‌ انجام‌ داد بسيار شبيه‌ است‌ به‌ آنچه‌ انديشمند زردشتي‌ ديگري‌ به‌ نام‌ آذر فرنبغ‌ در اوايل‌ قرن‌ سوم‌ هجري‌ آن‌ را انجام‌ مي‌داد. در اوايل‌ سده‌ي‌ سوم‌ هجري‌، آذر فرنبغ‌ فرخ‌زادان‌ كه‌ رئيس‌ زردشتيان‌ فارس‌ بود در حضور مأمون‌ عباسي‌ با داود اورمزد نامي‌ كه‌ به‌ آيين‌ اسلام‌ درآمده‌ بود و نام‌ خود را به‌ وهب‌اللّه‌ يا عبداللّه‌ تغيير داده‌ بود مناظره‌ كرد. گزارش‌ اين‌ مناظره‌ در كتابي‌ به‌ نام‌ گجستك‌ باليش‌ كه‌ احتمالاً از خود آذر فرنبغ‌ است‌ باقي‌ مانده‌ و به‌ دست‌ ما رسيده‌ است‌. (4) 

از ديدگاه‌ ديناني‌، تفاوت‌ اساسي‌ ميان‌ شخص‌ آذر فرنبغ‌ در قرن‌ سوم‌ و آذر كيوان‌ در قرن‌ يازدهم‌ به‌ اين‌ است‌ كه‌ آذر فرنبغ‌ با خلوص‌ و صميميت‌ از آيين‌ زردشتي‌ خود دفاع‌ مي‌كرد در حالي‌ كه‌ آذر كيوان‌ نسبت‌ به‌ آيين‌ زردشتي‌ نيز اعتقاد كامل‌ نداشت‌. (5) 

پانوشتها
1. دبستان‌ مذاهب‌، ج‌ 1، ص‌ 315.
2. كيخسرو اسفنديار، دبستان‌ مذاهب‌ ، چاپ‌ طهوري‌، 1362، تهران‌، ج‌ 1، ص‌ 335.
3. دبستان‌ مذاهب‌ ، 1362، ج‌ 1، ص‌ 337.
4. «اباليش‌ يا اباله‌» تحريف‌ شده‌ي‌ نام‌ اسلامي‌ عبداللّه‌ يا وهب‌ اللّه‌ است‌.
5. گجستك‌ اباليش‌ كه‌ مشتمل‌ بر مناظره‌ي‌ آذر فرنبغ‌ با داود اورمزد نومسلمان‌ است‌ به‌ اهتمام‌ صادق‌ هدايت‌ به‌ طبع‌ رسيده‌ است‌.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:22  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

گروه‌ آذر كيوان‌

آثار گروه‌
2-1- گروه‌ آذر كيواني‌، ادبياتي‌ نسبتاً وسيع‌ داشته‌، و نام‌ شماري‌ از آثار مربوط‌ بدان‌ در كتاب‌ دبستان‌ مذاهب‌ بدين‌شرح‌ آمده‌ است‌:
1- دساتير (كه‌ درباره‌ي‌ آن‌ گفت‌ و گو خواهد شد)؛ 2- داراي‌ اسكندر (؟) از داور هوريار (؟)؛ 3- جشن‌ سده‌ از موبدِ هوشيار؛ 4- سرود مستان‌ از موبد هوشيار؛ 5- جام‌ كيخسرو (شرخ‌ مكاشفات‌ آذر كيوان‌) از موبد خداجوي‌؛ 6- شارستان‌ چهارچمن‌ (يا شارستان‌ دانش‌ و گلستان‌ بينش‌) از فرزانه‌ بهرام‌؛ 7- زر دست‌ افشار از موبد سروش‌؛ 8- نوشدارو؛ 9- سكنگبين‌ از موبد سروش‌؛ 10- بزمگاه‌ از فرزانه‌ خوشي‌؛ 11- ارژنگ‌ ماني‌ از فرزانه‌ بهرام‌ (كوچك‌)؛ 12- تبيره‌ي‌ موبدي‌ از موبد پرستار؛ 13- دبستان‌ مذاهب‌، به‌ احتمال‌ بسيار قوي‌ از ذوالفقار اردستاني‌ متخلص‌ به‌ «موبد». 

مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ به‌ نام‌ بعضي‌ از كتب‌ ديگر نيز كه‌ به‌ گفته‌ي‌ او به‌ مذاهب‌ و آيينهاي‌ باستاني‌ ايران‌ تعلق‌ داشته‌اند، اشاره‌ مي‌كند، و مدعي‌ است‌ كه‌ اين‌ كتب‌ را ديده‌ است‌ و حتي‌ از برخي‌ از آنها عباراتي‌ نيز نقل‌ مي‌كند. اين‌ كتابها كه‌ وي‌ نام‌ مي‌برد عبارتند:
رمزستان‌ از فرقه‌ي‌ زرتشتيان‌؛ باستان‌نامه‌ ؛ رازآباد ، از شيداب‌، مشهور به‌ شمس‌الدين‌، از گروه‌ اخشيان‌؛ پيمان‌ فرهنگ‌ ؛ اندرز جمشيد به‌ آبتين‌ ، از فرهنگ‌ دستور جمشاسپي‌؛ سمرادنامه‌ي‌ كامكار از سمراديان‌؛ آميغستان‌ و اخترستان‌ از آثار سپاسيان‌. از آثار مربوط‌ به‌ اين‌ گروه‌ چند كتاب‌ ديگر نيز در دست‌ است‌ كه‌ در دبستان‌ مذاهب‌ ذكري‌ از آنها نيست‌.
در كتاب‌ شارستان‌ چهارچمن‌ نيز به‌ كتابهاي‌ ديگري‌ از اين‌ نوع‌ چون‌ نهاد موبدي‌، فرهاد كرد، اورندنامه‌ي‌ پيشداد، طهمورس‌ نامه‌، نامه‌ي‌ آيين‌ داد، جاودان‌ خرد، نسب‌ نامه‌ي‌ شاهان‌، نامه‌ي‌ شيدستان‌ از آذر پژوه‌، شكوه‌فزا، فرهادنامه‌ و نامه‌ي‌ فرهاد (كه‌ شايد همان‌ فرهاد كرد باشد)، آيينه‌ي‌ آيين‌ از جاماسب‌ حكيم‌، فرازدكان‌ از آزاد سرو، نصايح‌الملوك‌، از آذر مهر، داراب‌نامه‌، دانش‌افزاي‌ نوشيروني‌ از بوذرجمهر، خردادنامه‌، دانش‌فروز، گلستان‌ دانش‌ از آذر پژوه‌ بن‌ آذر آيين‌، گلستان‌ بينش‌ از خرداد بن‌ آيين‌ گشنسپ‌، رهبرستان‌ از خرداد برزين‌، جاماسپي‌، كارنامه‌ و چند كتاب‌ ديگر اشاره‌ رفته‌ است‌ كه‌ جز جاودان‌ خرد كه‌ ترجمه‌اي‌ است‌ از الحكمة‌ الخالده‌ي‌ ابوعلي‌ مسكوية‌ و جاماسبي‌ و كارنامه‌ (كه‌ شايد كارنامه‌ي‌ اردشير بابكان‌ باشد)، عنوانهاي‌ ديگر يكسر ناشناخته‌ است‌ و داراب‌نامه‌ي‌ او نيز غير از داراب‌نامه‌ي‌ معروف‌ است‌.
 
آثار موجود از گروه‌ آذر كيوان‌ 2-2- از كليه‌ي‌ آثار مربوط‌ به‌ اين‌ گروه‌ كتابهاي‌ زير اكنون‌ در دست‌ است‌:
1- دساتير ؛ 2- شارستان‌ چهارچمن‌ (يا شارستان‌ دانش‌ و گلستان‌ بينش‌)؛ 3- جام‌ كيخسرو ؛ 4- زردست‌ افشار ؛ 5- زنده‌ رود ؛ 6- خويشتاب‌ ؛ 7- زوره‌ي‌ باستاني‌ ؛ 8- دبستان‌ مذاهب‌ ؛ 9- رساله‌اي‌ بي‌نام‌ در خودشناسي‌؛ 10- فرازستان‌ ؛ 11- گلشتن‌ فرهنگ‌ ؛ 12- گلچيني‌ از نامه‌هاي‌ دساتير؛ 13- رساله‌اي‌ درباره‌ي‌ نويسنده‌ي‌ دبستان‌ مذاهب‌؛ 14- مقولات‌ بهمني‌ (به‌ زبان‌ گجراتي‌). 

دساتير چيست‌؟ 2-3- دساتير، كتابي‌ است‌ كه‌ به‌ زباني‌ ساختگي‌ نوشته‌ شده‌ و مطالب‌ آن‌ نيز تركيبي‌ است‌ ساختگي‌ از آراء هند، يوناني‌ و ايراني‌ كه‌ حتي‌ ترجمه‌ي‌ مطالبي‌ از قرآن‌ و احاديث‌ و اقوال‌ صوفيه‌ نيز در بخشهايي‌ از آن‌ ديده‌ مي‌شود. در اين‌ كتاب‌ از اشخاص‌ و وقايعي‌ سخن‌ مي‌رود كه‌ غالباً به‌ هيچ‌ روي‌ جنبه‌ي‌ تاريخي‌ و حتي‌ اسطوره‌اي‌ ندارند. دساتير شامل‌ 16 «نامه‌» است‌ كه‌ به‌ پيامبران‌ باستاني‌، از مهاباد و جي‌ افرام‌ تا ساسان‌ پنجم‌، نسبت‌ داده‌ شده‌ و برخي‌ از اشخاص‌ اساطيري‌ و غيراساطيري‌ معروف‌ چون‌ كيومرث‌ (گلشاه‌)، سيامك‌ و هوشنگ‌ و طهمورث‌ و جمشيد و فريدون‌ و منوچهر و كيخسرو و زرتشت‌ در شمار اين‌ پيغمبرانند. حتي‌ اسكندر نيز در اين‌ شمار است‌ و «پندنامه‌»اي‌ از او به‌ اين‌ زبان‌ عجيب‌ و غريب‌ در اين‌ مجموعه‌ مندرج‌ است‌.
بنابر آنچه‌ در نوشته‌هاي‌ اين‌ گروه‌ آمده‌ است‌، اين‌ 16 «نامه‌» را پيامبر شانزدهم‌ كه‌ ساسان‌ پنجم‌ است‌ و معاصر خسرو پرويز به‌ شمار آمده‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ جديدِ آميخته‌ به‌ واژه‌هاي‌ ساختگي‌ ديگر، ترجمه‌ و تفسير كرده‌ و در ذيل‌ عبارت‌ «نامه‌»ها درج‌ كرده‌ است‌. بدينسان‌ كتاب‌ دساتير در حقيقت‌ داراي‌ دو بخش‌ جداگانه‌ است‌: متن‌ «نامه‌»ها كه‌ گفته‌هاي‌ پيامبران‌ شانزده‌گانه‌ به‌ همان‌ زبان‌ ساختگي‌ دساتيري‌ است‌ و ترجمه‌ و تفسير آنها به‌ فارسي‌ آميخته‌ با لغات‌ مجعول‌، منسوب‌ به‌ ساسان‌ پنجم‌. 

زبان‌ متن‌ كتاب‌ دساتير با هيچ‌ يك‌ از زبانهاي‌ زنده‌ و مرده‌ي‌ جهان‌ شباهت‌ و بستگي‌ اصيل‌ ندارد و به‌ گفته‌ي‌ مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ «در آن‌ زباني‌ بود كه‌ به‌ هيچ‌ زبان‌ فرودينان‌ نمي‌ماند و آن‌ را آسماني‌ زبان‌ نامند. ساختمان‌ نحوي‌ آن‌ عيناً همان‌ است‌ كه‌ در فارسي‌ جديد ديده‌ مي‌شود و واژگان‌ آن‌ غالباً الفاظي‌ ساختگي‌ و بي‌اصل‌ و بنياد است‌ كه‌ گاهي‌ پيشوند يا پسوندي‌ از فارسي‌ نيز بدانها افزوده‌ مي‌شود، همچون‌: نانيدن‌ (خواندن‌)، شمردن‌ (كشتن‌)، شاليدن‌ (دانستن‌)، بچاريدن‌ (گزيدن‌)، شالا (دانا)، زيرتار (گفتار)، فرجيشور (پيامبر)، گرديشور (پيشوا)، ششمر (پاداش‌)، سيمرنگ‌ (دانشمند)، گرور تاش‌ (واجب‌الوجود)، نورن‌ (زن‌)، نوفاه‌ (سوراخ‌)، نامساد (دزد)، بادرام‌ (جاويد)، و صدها لفظ‌ ديگر از اين‌گونه‌. ولي‌ پاره‌اي‌ از الفاظ‌ آن‌ از فارسي‌، هندي‌، اوستايي‌، سنسكريت‌ و حتي‌ عربي‌ گرفته‌ شده‌ و با تبديل‌ يا حذف‌ برخي‌ از حروف‌ تحريف‌ گرديده‌ و گاهي‌ پيشوند يا پسوندي‌ از فارسي‌ نيز به‌ آنها افزوده‌ شده‌ است‌. از فارسي‌، همچون‌: دن‌ (تن‌)، جهاخ‌ (جهان‌)، چسار (چهار)، كاج‌ (كار)، فروسين‌ و فروسيم‌ (فرودين‌)، فراسيم‌ و فراسين‌ (فرازين‌)، شوار (شوهر)، پاسنگ‌ (پاسخ‌)، كيدار (كردار)، هستار (خداوند و آفريدگار)، آسردن‌ (آزردن‌)، پرزيدن‌ (پرسيدن‌)، آپيدن‌ (پيدا كردن‌)، انديزد (انگيزد)؛ از هندي‌، همچون‌: تيم‌ (تين‌، سه‌)، چاهيدن‌ (چاهنا، خواستن‌)، تيمور (تم‌، تو)؛ از اوستايي‌ و پهلوي‌ همچون‌: ميناس‌ (مينو)، مانوش‌ و مينوش‌ (مردم‌)، داتيسر (بخشنده‌)، و ختن‌ (گفتن‌)، ورتيدن‌ (گرديدن‌)، ناستار (مرده‌، نسا از پهلوي‌)، فرپار (پدر)، فرپور (پسر)، از سنسكريت‌، همچون‌: ايمام‌ (اينان‌)، انتام‌ (انجام‌)، انتريده‌ (پنهان‌)، ميتار (دوست‌)، منار و منسار (دل‌)، داسيار (بنده‌)، پركاشتار (روشنگر، ستاره‌)، آگمي‌ (آغازي‌)؛ از عربي‌، همچون‌: شماس‌ (شيد و روشني‌)، ميلاديدن‌ (آفريدن‌)، ميلادور (آفريننده‌)، له‌ و لي‌ (نه‌، حرف‌ نفي‌)، سم‌ و سام‌ (اسم‌)؛ برخي‌ از واژه‌هاي‌ آن‌ عيناً از هندي‌ و سنسكريت‌ گرفته‌ شده‌، همچون‌: اهم‌ (من‌)، يو (كه‌)، سروه‌ (همه‌)، سرير (تن‌)، بلرام‌ (بهرام‌)، برهستي‌ (برهسپتي‌، برجيس‌)، آپ‌ (خود)، كا (را، علامت‌ اضافه‌)، آپ‌كا (خود را)؛ بعضي‌ كلمات‌ آن‌ از تركيبات‌ واژه‌هاي‌ فارسي‌ و عربي‌ ساخته‌ شده‌ است‌، همچون‌: لارنگ‌ (بي‌رنگ‌ و بسيط‌)، انجم‌ داد (عقل‌ فلك‌ مشتري‌)، نجم‌ آزاد (نفس‌ فلك‌ مشتري‌)؛ دو كلمه‌ي‌ عربي‌ نيز در متن‌ كتاب‌ به‌ كار رفته‌ است‌: لا (نه‌، حرف‌ نفي‌، كه‌ در زبان‌ و خط‌ پهلوي‌ نيز هست‌) و هو (او، كه‌ شايد مانند برخي‌ لغات‌ ديگر متن‌ به‌ قياس‌ «او» ساخته‌ شده‌ باشد). چند جمله‌ي‌ زير از متن‌ دساتير چگونگي‌ ساخت‌ و تركيب‌ اين‌ زبان‌ را نمايش‌ مي‌دهد:

هير كاش‌ له‌ پامد يو اهم‌ كا شويد و له‌ پامد.
هيچ‌ كس‌ نه‌ باشد كه‌ من‌ را جويد و نه‌ يابد

ايمام‌ واسيارام‌ تاستار اهم‌ اند كه‌ نراد ايرلامي‌ له‌ كيده‌ اند و له‌ كمند
اينان‌ بندگان‌ برگزيده‌ي‌ من‌ اند كه‌ هرگز نافرماني‌ نه‌ كرده‌ اند و نه‌ كنند

هير كاش‌ پمو انتريده‌ له‌ آد.
هيچ‌ چيز براو پوشيده‌ نه‌ است‌
نويسنده‌ي‌ اين‌ كتاب‌ در مواردي‌ براي‌ اينكه‌ رنگ‌ قداست‌ به‌ ساخته‌هاي‌ خود بدهد، برخي‌ كلمات‌ هم‌آهنگ‌ را درپي‌ مي‌آورد و گاهي‌ لفظ‌ را مانند ورد و افسون‌ چند بار پياپي‌ تكرار مي‌كند. متن‌ دساتير، چنان‌ كه‌ گفته‌ شد و ملاحظه‌ مي‌شود، زباني‌ است‌ ساختگي‌ و هيچ‌گونه‌ اساس‌ تاريخي‌ و زبانشناسي‌ ندارد، ولي‌ اين‌ متن‌ داراي‌ ترجمه‌ و شرحي‌ است‌ كه‌ گرچه‌ به‌ ساسان‌ پنجم‌ و زمان‌ خسرو پرويز نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌، ليكن‌ مسلماً در دوره‌هاي‌ متأخر نوشته‌ شده‌ و زبان‌ دوره‌ي‌ ساسانيان‌ نيست‌. اين‌ ترجمه‌ و شرح‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ است‌ و نويسنده‌ در آن‌ از آوردن‌ كلمات‌ تازي‌ خودداري‌ كرده‌ و به‌ جاي‌ آنها برخي‌ واژه‌هاي‌ پارسي‌ و گاه‌ پهلوي‌ آورده‌ است‌، همچون‌: پَتِت‌ (توبه‌)، دروند (بدكار و دروعزن‌)، آدر (آتش‌)، تازگان‌ (معشوقان‌)، نشناخته‌ (نشانده‌)، كرفه‌گر (نيكوكار)، آگفت‌ (آفت‌)، پادافراه‌ (پاداش‌)، و جز آن‌، ولي‌ در موارد بسيار كلمات‌ و تركيباتي‌ ساختگي‌ به‌ كار مي‌برد كه‌ يا به‌ قياس‌ كلمات‌ رايج‌ فارسي‌ ساخته‌ شده‌ همچون‌: كنشكار و كنشمند (عامل‌)، تناني‌ (جسماني‌)، آخشيجاني‌ (عنصري‌)، آخشيجستان‌ (عالم‌ عناصر)، درآمد جاي‌ (مدخل‌)، جاور (حال‌، گيرنده‌ي‌ جاي‌)، با زمان‌ (توقف‌)، پيوسته‌ (مركب‌)، روانستان‌ (عالم‌ ارواح‌)، پاره‌مند (مركب‌ از اجزاء)، بازداش‌ (ممانعت‌)، بس‌ خواسته‌ (مطلوب‌)، تنانتن‌ (جسم‌ كل‌)، تپسبد (رياضت‌ پيشه‌، از «تپس‌» هندي‌ و «بد» فارسي‌)؛ يا تركيبي‌ است‌ برخلاف‌ قياس‌ و استعمال‌ رايج‌، همچون‌: اخواستي‌ (غيرارادي‌)، اجنبان‌ (=ساكن‌)، اجفت‌ (طاق‌، در برابر جفت‌)، كنور (فاعل‌)، فروغنده‌ (روشن‌شده‌)، آهنگيدن‌ (قصد كردن‌)، از لاد (از بن‌، هرگز)، جزيدن‌ (تغيير يافتن‌)، چشميده‌ (منظور)، پاكش‌ (تقديس‌)؛ يا ترجمه‌ي‌ لفظ‌ به‌ لفظ‌ كلمات‌ و اصطلاحات‌ رايج‌ فارسي‌ و عربي‌ است‌، همچون‌: برش‌ ديد (قطع‌نظر)، برين‌ فرهنگ‌ (فلسفه‌ي‌ اولي‌)، داراي‌ گونه‌ (رب‌النوع‌)، اويش‌ و اويه‌ (هويت‌)، اوييها (هويات‌)، او چيز (ماهيت‌)، چاره‌آميز (اخلاط‌ اربعه‌)، شايسته‌ي‌ هستي‌ (ممكن‌الوجود)، هر آينه‌ هستي‌ و ناگزير باش‌ (واجب‌الوجود)، جنبش‌ اخواستي‌ (حركت‌ قسري‌)، سه‌ پور (مواليد ثلاثه‌)، چار مادر (امهات‌ اربعه‌)، كردگر نزديك‌ (فاعل‌ قريب‌)...؛ و يا كلاً مجعول‌ و بي‌هيچ‌گونه‌ اصل‌ و اساس‌ زبان‌شناسي‌ است‌، همچون‌: پودات‌ (محسوس‌)، تيمسار (حضرت‌)، فروزه‌ و فروزيده‌ (صفت‌ و موصوف‌)، آرش‌ (معني‌)، زاب‌ و زابيده‌ (صفت‌ و موصوف‌)، سمراد (خيال‌)، سفرنگ‌ (تفسير)، شمپوري‌ (حركت‌ قسري‌)، فرجود (معجزه‌)، فرسنداج‌ (امت‌)، فرنود (دليل‌). علاوه‌ بر اينها، گاهي‌ لفظ‌ را از تحريف‌ و تبديل‌ حروف‌ واژه‌هاي‌ فارسي‌ ساخته‌ است‌، چون‌: دمان‌ (زمان‌) و بنديشه‌ (انديشه‌)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:20  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

بهرام‌ بن‌ فرهاد (آذر كيوان‌)

زاد و زندگي‌
1-1- آذَرْ كيوان‌، (942-1027 ق‌/ 1529-1612 م‌)، مؤسس‌ مكتب‌ آذر كيواني‌ است‌. وي‌ از زرتشتيان‌ ايران‌ بود و در شيراز يا حوالي‌ آن‌ زندگي‌ مي‌كرد (موسوم‌ به‌ بهرام‌بن‌فرهاد، 251، 384)، در اوايل‌ سده‌ي‌ 11 ق‌/ 17 م‌ با چند تن‌ از شاگردان‌ خود از ايران‌ به‌ هند رفت‌ و در پتنه‌ (1) ساكن‌ شد ( دبستان‌ مذاهب‌ 1/47). آگاهي‌ درباره‌ي‌ احوال‌ شخصي‌ او بسيار اندك‌ و آميخته‌ با افسانه‌ است‌. مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ كه‌ خود از پيروان‌ اين‌ فرقه‌ بوده‌ است‌، نسب‌ نامه‌اي‌ از او به‌ دست‌ مي‌دهد كه‌ آشكارا ساختگي‌ است‌. وي‌ نام‌ 7 آتشكده‌اي‌ را كه‌ در فرهنگهاي‌ فارسي‌ آمده‌ است‌ (چون‌ آذر گشنسپ‌ ، آذربرزين‌ ، آذر بهرام‌ و جز آن‌)، در شمار نياكان‌ آذر كيوان‌ مي‌آورد و نسب‌ او را با چند واسطه‌ي‌ معدود به‌ « ساسان‌ » و از آنجا به‌ شاهان‌ كياني‌ و پيشدادي‌ تا كيومرث‌ و از كيومرث‌ (كه‌ در سنن‌ زردتشتي‌ و ايراني‌ قديم‌ انسان‌ اول‌ است‌)، به‌ دودمانهاي‌ ياسان‌ و جيان‌ و مهاباديان‌ مي‌رساند و بدينسان‌ مؤسس‌ اين‌ فرقه‌ را با همه‌ي‌ بزرگان‌ ايران‌ باستان‌ پيوند مي‌دهد. نام‌ پدر آذر كيوان‌ در اين‌ نسب‌ نامه‌ «آذر گشنسب‌» است‌ كه‌ با توجه‌ به‌ ساير نامهاي‌ اين‌ سلسله‌، به‌ هيچ‌ روي‌ به‌ درستي‌ آن‌ نمي‌توان‌ يقين‌ داشت‌. نام‌ مادر او، به‌ گفته‌ي‌ مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ (1/30)، شيرين‌ دختر همايون‌ نامي‌ بوده‌ است‌ كه‌ نژاد او نيز به‌ انوشيروان‌ مي‌رسيده‌ است‌. 

آذر كيوان‌ در هند؟
1-2- سبب‌ رفتن‌ آذر كيوان‌ به‌ هند از يك‌ سوي‌ سختگيريهايي‌ بوده‌ است‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ نسبت‌ به‌ پيروان‌ اديان‌ و مذاهب‌ ديگر اعمال‌ مي‌شد، و از سوي‌ ديگر جاذبه‌ي‌ محيط‌ آزاد و خالي‌ از تعصبي‌ كه‌ در دوران‌ سلطنت‌ اكبر شاه‌ و جهانگير در آنجا پديد آمده‌ بود. اين‌ احوال‌ و نيز شرايط‌ مطلوب‌ ديگر در هند آن‌ روزگار، بسياري‌ از شاعران‌ و دانشمندان‌ و صنعتگران‌ و كارگزاران‌ ايراني‌ را به‌ آن‌ سرزمين‌ كشيده‌ و در نتيجه‌ موجب‌ شده‌ بود كه‌ تمامي‌ شئون‌ فرهنگي‌ و سياسي‌ و نظامي‌ هند اسلامي‌ - چه‌ در قلمروه‌ شاهان‌ بابري‌، چه‌ در حوزه‌ي‌ حكومت‌ سلاطين‌ دكن‌- زير تأثير عناصر ايراني‌ قرار گيرد، اما آنچه‌ بيش‌ از اين‌ عوامل‌ آذر كيوان‌ را به‌ سوي‌ هند جلب‌ كرده‌ بود، بي‌شك‌ سياست‌ ديني‌ اكبر شاه‌ و كوششهاي‌ او براي‌ ايجاد تفاهم‌ فكري‌ و ديني‌ در پهنه‌ي‌ گسترده‌ و پرتنوع‌ سرزمين‌ هند بود. اكبر شاه‌ خود داعيه‌ي‌ دين‌سازي‌ داشت‌ و ديني‌ نو به‌ نام‌ «دين‌ الهي‌» ساخته‌ بود. در دربار شاهي‌ در فتحپور محلي‌ خاص‌ براي‌ اجتماع‌ اصحاب‌ عقايد و آراء مختلف‌ و بحث‌ و فحص‌ در مسائل‌ ديني‌ بنا كرده‌ بود و اغلب‌ اوقات‌ در آنجا با حكيمان‌ و مرتاضان‌ هندو، موبدان‌ و دستوران‌ زرتشتي‌، فقيهان‌ و عارفان‌ مسلمان‌ و دانشمندان‌ يهودي‌ و مسيحي‌ گفت‌ و گو داشت‌ و در مناظرات‌ و مباحثات‌ آنان‌ شركت‌ مي‌جست‌. اين‌ شيوه‌ي‌ تفكر اكبر شاه‌ و سهل‌گيريهاي‌ جهانگير و تا حدود شاه‌ جهان‌ در امور ديني‌ وضعي‌ پديد آورده‌ بود كه‌ هر كس‌ كه‌ سوداي‌ دين‌آوري‌ يا هوس‌ الحاد و ارتداد در سر داشت‌، به‌ نواحي‌ شمالي‌ هند روي‌ مي‌آورد و بساط‌ تبليغ‌ و اشاعه‌ي‌ عقايد خود را در شهرها مي‌گسترد. اين‌ احوال‌ از آثاري‌ كه‌ از آن‌ روزگار بر جاي‌ مانده‌ است‌ (چون‌ اكبر نامه‌ي‌ ابوالفضل‌ علّامي‌، تزوك‌ جهانگيري‌، ترجمه‌هاي‌ كتب‌ ديني‌ هندوان‌ به‌ زبان‌ پارسي‌، دبستان‌ مذاهب‌ و ساير كتب‌ آذر كيوان‌ از يك‌ سوي‌، و اعتراضات‌ گروهي‌ از علماي‌ مسلمان‌ چون‌ عبدالقادر بدائوني‌، عبدالحق‌ محدث‌ دهلوي‌ و شيخ‌ احمد سرهندي‌ نسبت‌ به‌ اين‌ احوال‌، از سوي‌ ديگر) به‌ روشني‌ آشكار است‌. 

1-3- به‌ درستي‌ دانسته‌ نيست‌ كه‌ آذر كيوان‌ در چه‌ زماني‌ به‌ هند رفته‌ و چرا در پتنه‌ اقامت‌ گزيده‌ است‌، ولي‌ به‌ ظن‌ غالب‌ ورود او به‌ هند در زمان‌ اكبر شاه‌ و به‌ سبب‌ احوالي‌ بوده‌ است‌ كه‌ ذكر شد. مؤلف‌ دبستان‌ مي‌گويد كه‌ اكبر شاه‌ نامه‌ها به‌ آذر كيوان‌ نوشت‌ و او را به‌ هند طلبيد، ولي‌ او از آمدن‌ عذر خواست‌ «و نامه‌اي‌ از تصانيف‌ خود فرستاد در ستايش‌ واجب‌الوجود و عقول‌ و نفوس‌ و سماوات‌ و كواكب‌ و عناصر و در نصايح‌ پادشاه‌ مشتمل‌ بر 14 جزوه‌ هر اول‌ سطر آن‌ پارسي‌ بحت‌ دري‌ بود، تصحيف‌ آن‌... عربي‌ مي‌شد، چون‌ قلب‌ مي‌كردند تركي‌ بود، چون‌ تصحيف‌ آن‌ مي‌خواندند هندي‌ مي‌گشت‌» و در پي‌ آن‌ مي‌گويد كه‌ «نواب‌ علامي‌ شيخ‌ ابوالفضل‌ اعتقادي‌ تام‌ به‌ آذر كيوان‌ داشت‌»، ولي‌ تمامي‌ اين‌ خبر بي‌اساس‌ به‌ نظر مي‌رسد، زيرا علاوه‌ بر اينكه‌ شرح‌ او درباره‌ي‌ آذر كيوان‌ اغراق‌آميز و افسانه‌وار است‌، ابوالفضل‌ در هيچ‌ يك‌ از آثار خود ذكري‌ از آذر كيوان‌ ندارد، و اگر چنان‌ مكاتبه‌اي‌ وجود داشت‌ و چنين‌ نامه‌ي‌ عجيب‌ و غريبي‌ به‌ دربار اكبرشاه‌ رسيده‌ بود بي‌شك‌ در آيين‌ اكبري‌ و يا در اكبرنامه‌ اشاره‌اي‌ بدان‌ مي‌رفت‌. 

خوابهاي‌ آذركيوان‌
1-4- آذر كيوان‌ تا پايان‌ عمر در پتنه‌ ساكن‌ بوده‌ و با دربار اكبر و جهانگير هيچ‌گونه‌ ارتباطي‌ نداشته‌ است‌ و در هيچ‌يك‌ از تواريخ‌ و تذكره‌هاي‌ قديمي‌تر اشاره‌اي‌ به‌ نام‌ او نيست‌ و شرح‌ احوال‌ و افكار او تنها در نوشته‌هاي‌ وابسته‌ به‌ فرقه‌ي‌ او ديده‌ مي‌شود. اخباري‌ كه‌ در اين‌گونه‌ آثار درباره‌ي‌ او آورده‌اند غالباً گزاف‌ و افسانه‌آميز است‌، چنان‌ كه‌ مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ گويد كه‌ وي‌ از 5 سالگي‌ به‌ رياضت‌ پرداخت‌ و 28 سال‌ در خم‌ نشست‌. هم‌ در آنجا از شارستان‌ چهارچمن‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ حكماي‌ بزرگ‌ يونان‌ و ايران‌ و هند اقسام‌ حكمت‌ را در خواب‌ به‌ او سپردند و در كودكي‌ هر چه‌ از او مي‌پرسيدند پاسخ‌ مي‌داد و هر مشكي‌ را حل‌ مي‌كرد، و بدين‌ سبب‌ او را «ذوالعلوم‌» لقب‌ دادند و پيامبر اسلام‌(ص‌) بر كساني‌ كه‌ فضايل‌ و كرامات‌ او را منكر بودند در خواب‌ ظاهر شده‌ آنان‌ را به‌ تعظيم‌ و تكريم‌ او فرمان‌ مي‌داده‌ و او را مؤيد به‌ تأييد الهي‌ مي‌دانسته‌ است‌. نويسنده‌ي‌ شارستان‌ چهارچمن‌، اعمال‌ غريبه‌ و كراماتي‌ چون‌ حبس‌ نفس‌، تعبير رؤيا، خلع‌ بدن‌ و بيرون‌ رفتن‌ از خانه‌ي‌ در بسته‌ به‌ او نسبت‌ مي‌دهد، سخنان‌ حكمت‌آميز از او نقل‌ مي‌كند، و به‌ رياضتهاي‌ او به‌ روش‌ جوكيان‌ هند اشاره‌ مي‌كند. 

شاگردان‌ آذر كيوان‌
1-5- نام‌ گروهي‌ از شاگردان‌ و پيروان‌ آذر كيوان‌ در شارستان‌ چهارچمن‌، و در دبستان‌ مذاهب‌ آمده‌ است‌. بعضي‌ از آنان‌ از زرتشتيان‌ و پارسيان‌ ايران‌ و هند بوده‌اند و بعضي‌ ديگر نصراني‌ و يهودي‌ و هندو مذهب‌ و بعضي‌ نيز مسلمان‌ بوده‌اند و حتي‌ نام‌ ميرابوالقاسم‌ فندرسكي‌ و بهاءالدين‌ عاملي‌ نيز در شماره‌ي‌ معتقدان‌ او ذكر شده‌ است‌. نويسنده‌ي‌ شارستان‌ چهارچمن‌ ابوالحسن‌ آصف‌ خان‌ را نيز از معاشران‌ اين‌ گروه‌ به‌ شمار آورده‌ است‌. به‌ گفته‌ي‌ نويسنده‌ي‌ دبستان‌ برخي‌ از شاگردان‌ آذر كيوان‌ صاحب‌ كمالات‌ و فضايل‌ عالي‌ بودند و در علوم‌ معقول‌ و منقول‌ و زبانهاي‌ مختلف‌ تبحر داشتند، چنان‌ كه‌ فرزانه‌ بهرام‌بن‌ فرهاد از يكي‌ از شاگردان‌ ملاجلال‌الدين‌ دَوّاني‌ كسب‌ علم‌ كرده‌ بود و بهرام‌بن‌ فرشاد كتب‌ شيخ‌ اشراق‌، شهاب‌الدين‌ يحيي‌ سهروردي‌ را به‌ فارسيِ «تازي‌آميز» ترجمه‌ كرده‌ بود. مؤلف‌ دبستان‌ به‌ بعضي‌ از پيروان‌ آذر كيوان‌ كرامات‌ و اعمال‌ غريبه‌، از قبيل‌ درآمدن‌ به‌ قالبهاي‌ مختلف‌، اشراف‌ برخواطر، اطلاع‌ بر خفيات‌، حبس‌ نفس‌، طي‌ مسافتهاي‌ دور در زماني‌ كوتاه‌ رفتن‌ بر روي‌ آب‌ و در هوا، غايب‌شدن‌ از انظار، رفتن‌ در آتش‌ و نظاير اين‌گونه‌ امور نسبت‌ مي‌دهد. آذر كيوان‌ پسري‌ داشته‌ است‌ به‌ نام‌ كيخسرو اسفنديار كه‌ بعد از پدر جانشين‌ او شد، گرچه‌ در دبستان‌ مذاهب‌ هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌ نام‌ او نيست‌، ليكن‌ در اغلب‌ آثار آذر كيواني‌ از او به‌ احترام‌ تمام‌ ياد مي‌شود. 

آثار آذر كيوان‌
1-6- آذر كيوان‌ با عقايد ديني‌ و آراء فلسفي‌ زمان‌ خود آشنا بوده‌ و آثاري‌ نيز داشته‌ است‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ منظومه‌ي‌ « مكاشفات‌ » اوست‌ كه‌ در جام‌ كيخسرو باقي‌ مانده‌ است‌. نويسنده‌ي‌ كتاب‌ شارستان‌ چهارچمن‌ كتابهاي‌ آيينه‌ي‌ اسكندر و تخت‌ طاقديس‌ و پرتو فرهنگ‌ را از آثار او شمرده‌ و عباراتي‌ از آنها نقل‌ كرده‌ و به‌ قصايد او به‌ زبان‌ تازي‌ اشاره‌ كرده‌ است‌. كتاب‌ معروف‌ دساتير و شرح‌ و ترجمه‌ي‌ آن‌ نيز به‌ احتمال‌ بسيار قوي‌ ساخته‌ و پرداخته‌ي‌ اوست‌. 

اخلاق‌ و سال‌ مرگ‌ 1-7- بنابر آنچه‌ درباره‌ي‌ اخلاق‌ و رفتار او در دبستان‌ مذاهب‌ آمده‌ است‌، وي‌ مردي‌ منزوي‌ و كم‌ سخن‌ بوده‌، زندگي‌ را به‌ رياضت‌ و قناعت‌ مي‌گذرانده‌ و از خوردن‌ گوشت‌ پرهيز داشته‌، و ظاهراً از توانايي‌ القاء عقايد خود و جلب‌ مريد نيز بهره‌مند بوده‌ است‌. سال‌ وفات‌ او را مؤلف‌ دبستان‌ مذاهب‌ 1027 ق‌/ 618 م‌ (1/31) و نويسنده‌ي‌ شارستان‌ 1028 ق‌/ 1619 م‌ گفته‌اند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:19  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

محمود پور آزاد---------------عرفان اسلامی ویوگا

الهی آنچه در کلبه درویشان است در خزانه کبریائی تو نیست که آنان چون توئی دارند و تو چون خودی نداری.

 به نام دوست که هر چه هست و نیست درید قدرت اوست .کمال مطلق اوست و ما سالکان کوی او در این راه ناپیدا فقیران بی ساز و برگیم. مدیران بی بضاعتی که از آن خود توشه ای نداریم عاشقان سرگشته ایم که همواره با یاد اوست که هز زنده ایم و عشق بازی با اوست که ما را هر لحظه زنده می کند و نوید جاودانگی می دهد.

دم آن شراب ناب الهی است و هستی میخانه ایست که شراب مرد افکن آن همه جا هست پیر این خرابات جامهای تهی گشته را دمادم پر می کند از دم. ما مستان خراب جستجو گران بی سر و پائیم که در این راه جز او هیچ نمی بینیم، که آن هیچ هم اوست بی این شراب ناب هم نتوانیم زندگی کنیم چرا که دم هم بهانه ایست برای تقرب به سوی او. من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشیده بارتن نتوانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیرو و من نتوانم این مقاله تحق یقی است مختصر درباره ی تصوف و درویشی و تشابهات آن با مکتب یوگا.

درویشی مجاهدت عملی است برای سفر از خودی خود این مجاهدت عملی عرفان است شناخت ناشناخته و قدمت آن به قدمت تاریخ نسل بشرمی رسد. پوینده این راه در زمانها و مکانهای مختلف با نامهای متفاوتی شناخته می شده است از جمله صوفی عارف، سالک زاهد، عابد درویش، فقیر و قلندر.

سالک : در سفر، سیر دل صوفی: صافی شده، حل شده ، از خود سفر کرده درویش : در خویش، گام برداشتن بسوی حق ، درویشی است. فقیر: به هیچ چیزی نیاز ندارد جز به خدا عابد : در خود سفر کرده، همواره در کار نماز و روزه و تفکر عبادیست. زاهد : آنکه از متاع دنیا و خوشیهای آن روی گرداند. قلندر : آنکه در کار حق از خلق باک ندارد.

باباطاهر :

مو آن رندم که نامم بی قلندر
نه خون دیرم نه مون دیرم نه لنگر
چو روز آیه بگردم گرد گیتی
چو شو آیه به خشتی وانهم سر

عارف: با اندیشه خود در درون سیر می کند تا نور خدا در درونش تابیدن گیرد. شاید بدرستی نتوان معین نمود که نخستین صوفی چه کسی بوده است و معنی واقعی تصوف یست زیرا تصوف را عشق دانسته اند و عشق بیان حال است و هرگز پایدار نیست. درباره ی معنی لغوی کلمه صوفی نظریات گوناگونی وجود دارد که مهمترین آنها بدین شرح است :

الف: کلمه صوفی مشتق از صوفیانه است که گیاهی باریک و کوتاه قد است، از آنجا که چنین مظهور بود که صوفیان گیاه صحرا می خورند.


ب: صوفی منسوب است به صوفه القفا زیرا که موی پس گردن صوفیان بلند است.


ج : ابوریحان بیرونی صوفی را مشتق از سوفیا دانسته است به معنی حکمت و دانش.

د: صوفی از صفا بر آمده است زیرا صوفی کسی است که با صفا بوده و درون پاک داشته باشد و پاک درون باشد.

هـ: صوفی مشتق از صفه است صفحه مسجد مدینه، یاران پیامبر و از مومنان راستین:

و : بیشتر محققان صوفی را مشتق از کلمه صوف تازی به معنی پشم دانسته اند یعنی پشمینه پوش که مخالفتهائی نیز با این تعبیر شده است از جمله : اگر با پشم کس درویش بودی رئیس درویشان میش بودی!

بعنوان یک نتیجه گیری کلی می توان گفت : هر چند شعار ظاهری این جماعت پشمینه پوشی بوده ولی شعار باطنی ایشان صفای باطن و به تعبیر مولوی صوفت طلبی بوده است.

مرکز تجمع صوفیان را خانقاه گویند. نخستین حکومت ایرانی پس از اسلام در قرن سوم در شهر نیشابور توسط طاهریان بوجود آمده است به سبب همین موقعیت آن شهر مرکز مسائل علمی فرهنگی اسلامی از جمله مسائل عرفان و تصوف گردیده است.

نخسیتن خانقاه رسمی در نیشابور به شیخ ابوسعید ابولخیر نسبت داده شده است. انگیزه گریز از جهان مادی و اعتماد به خدا آن دسته از کسانی را که از آلوده شدن به گناه و گرفتار شدن به خشم خدا بیم داشتند را بسوی او جذب کرد حسن بصری و فضیل عیاض نمونه هایی از این مردم متعبد و زاهدند که از پیشروان صوفیه به شمار می آیند.

اقوال این گروه حاوی مطالبی است درباره ی تنفر از دنیا و توجه به آخرت و نهایتا ترغیب مردم به زهد و پارسائی. با ظهور رابعه عدویه سخن از عشق به میان آمد عشق به خدا و پرستش خدا برای خاطر خداوند و نه برای پاداش و ترس از مجازات. رابعه عدویه می گوید : می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم تا این هر دو حجاب رهروان از میانه برخیزد و قصد معین شود و بندگان خدا، خدا را بی غرض و امید از بهشت و بدون خوف از دوزخ عبادت کنند.

عشقی که با ظهور رابعه در ذهن زاهدان و پارسیان رخنه کرد همراه با کناره گیری از جهان مادی بود و عاشق را با معشوق باقی می گذاشت عاشق و معشوق در این نوع عقیده هر کدام شخصیتی خاص و ممتاز از یکدیگر داشتند لیکن اندکی بعد با ظهور با یزید بسطامی سخنی تازه پیش آمد و آن سخن از اتحاد و وحدت عاشق با معشوق بود.

و انا الحق منصور حلاج که با عقیده مسلمانان به کلی مغایرت داشت و تطابق آن با تعالیم قرآن فقط از راه تاویل آیات و تفسیر آن ممکن می شد. زمان غلبه مستی و شور و حال عرفانی، اهل دل، کلماتی بر زبان می رانده اند که برای عامه ی مردم قابل فهم نبود به این جملات شطحیات اطلاق می شود. اهل صوفیه با علوم نظری مخالف بوده اند این مخالفت تا بدانجاست که گروهی علم را حجاب اکبر خوانده اند. اما نیاز به تشریح بعضی از سخنان و احوال باطنی سبب شد که صوفیه با نظریه های فلسفی و کلامی زمانی خویش آشنا شوند. این آشنائی سبب نفوذ برخی از عقاید و نظریه های به جریان تصوف شد.

در یک نتیجه گیری کلی می توان گفت که صوفیان در عین حال که طریقت خود را بر پایه ی آئین اسلام بنا نهاده بودند، ولی از سرچشمه های دیگر نیز سود جسته و جرعه ها نوشیده اند. قسمتهای غربی ایران از اندیشه های پیش از اسلام در بین النهرین از دین ترسائی و حکمت نو افلاطونی و شرق ایران از اندیشه های مانویان و بودائیان متاثر شده است، این قسمت اخیر تاثیر و اهمیت بیشتری دارد زیرا خراسان یکی از خواستگاههای اصلی جریان تصوف است.

همسایگی خراسان با افغانستان و هند سبب شد که برخی از صوفیان در سیر آفاق وانفس راهی دیار هند شوند که ما حصل این رفت و آمد ها بوجود آمدن خانقاهائی وابسته به سلسله های ایرانی در هند و از دیگر سو ورود برخی از نظریه ها و تکنیکهای عملی یوگا و آئین بودا به ایران شد : مطالب اصلی در مسلک عرفان و تصوف شامل دو بخش عمده می باشد یکی موضوع جهان بینی و ذوقیات و مکاشفات عارفان و سالکان است و یک بخش دیگر هم در بردارنده برنامه های عملی و مراسم و نظامهای خانقاهی است که شامل ریاضتهای نفسانی و مجاهدتهای گوناگون صوفیه می گردد . نظریات و آراء صوفیه را می توان در سه گروه بررسی کرد :

الف : آثار ساده همگان فهم
ب : آثار رمزی و نمادین
ج : آثاری که بطور منطقی نامفهوم می نماید.

نمونه هائی از آثار ساده : خدایت آزاد آفرید ، آزاد باش شیخ ابوسعید ابوالخیر بنده آنی که در بند آنی شیخ ابوسعید ابوالخیر مجنون را پرسیدند که ابوبکر فاضلتر یا عمر گفت لیلی نیکوتر از کشف الاسرار میبدی.

نمونه هائی از آثار نمادین: در زیر خرقه من جز خدا کسی نیست شیخ ابوسعید ابوالخیر پاکی مر است و چه عظیم است شان من سبحان ما اعظم شانی با یزید بسطامی روزی با یزید به گورستان جهود برگذشت و گفت : گروهی معذورند سپس به گورستان مسلمین بر گذشت و گفت : گروهی مغرورند.

نمونه هائی از آثار نامفهوم : من تنها دو سال از خدا جوانترم شیخ ابوالحسن خرقانی نقل است که روزی یکی در آمد و از حیا مساله ای برسید شیخ با یزید جواب مساله گفت درویش آب گشت مریدی در آمد آب زردی دید ایستاده گفت : یا شیخ این چیست ؟ گفت یکی از در درآمد و سئوالی از حیا کرد و من جواب دادم، طاقت نداشت ، چنین آب شد. اگر یکبار مرا ببینید بهتر از آنکه هزار بار خدای را ببینید با یزید بسطامی .

 قبل از پرداختن به تشابهات یوگا و تصوف برای آشنائی بیشتر خوانندگان با صوفی گری یکی از مهمترین موضوعات جهان بینی تصوف را ذکر می کنیم حال و مقام حال : صفتی غیر ثابت است واردی از حق که به دل بنده پیوند و او را در آن تصرفی نباشد. مقام : صفت ثابتی است که بنده به نوعی آنرا کسب و تصرف کرده است. تمام حالات و مقامات نتیجه 4 سفر است به ترتیب زیر :

سفر من الخلق الی الحق : که آغاز آن توبه یعنی رجوع از حیوانیت بر انسانیت حقیقی و الهی است و شرط صحت آن قبول شیخ است و نهایت آن، اتصال به ملکوت.

سفر من الحق الی الحق که آغاز آن ملوکت شیخ و نهایت آن اتصال به اوصاف الهی و وصول به مقام ربوبیت است و گفته اند منازل راه این سفر بسیار است و معمولا سالک را در این راه حالت و له ، سرگشتگی و مجذوبیت دست می دهد تا نهایتا همراه گردد و هوشیاری بدست آید.

سفر فی الحق : که در این سفر ، سالک جز خدا نمی بیند و هر چیز را به خدا نسبت می دهد بی آنکه به این نسبت دادن شعوری داشته باشد در این سفر ، او به صفات جمال و اسماء حسنی متحقق می شود و آنها را دارا می گردد

سالک در این سفر شاهد غرائب صنع است در صورتی که در سفر اول تنها مصنوع را می نگرد و در سفر دوم تنها شیخ خود را مشاهده می کند و از فرط سرگشتگی و وله به صنع و مصنوع نمی گردد. سفر بالحق فی الحق : این سفر به نحوی ادامه سفر اول و نهایت یافتن آن است بدین معنی که وقتی بنده سالک به صفات و اسمای الهی اتصال یابد، به حالت نخستین برگشته، و برای اصلاح اجتماع به سوی خلق باز می گردد. الف : مقامات توبه ، ورع ، زهد ، فقر ، صبر، توکل و رضا مقام توبه: عبارتست از شعور به گناه و پشیمانی بر آن و عزم راسخ بر ترک آن. مقام ورع : عبارتست از دوری سالک از ستمگری های مردم به حدی که کسی را بر او دعوی نباشد و آن آغاز زهد است مقام زهد : عبارتست از مذمت دنیا و بی اعتنائی و بی پروائی از دنیا پرستان مقام فقر : عبارتست از ساختن به کمترین از نیازهای زندگانی و به فرایض و زیاد کردن نوفال مقام صبر: عبارتست از تحمل ناپسندیده ها و بلاها و از سرگذرانیدن آنها بدون شکوه و اظهار بی نیازی با وجود در رسیدن نیازمندی مقام توکل : عبارتست از ترک و فرو گذاشتن تدبیر نفس و بریدن از قدرت و قوت خود وواگذاری همه چیز با خدا تا هر چه خواهد بکند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:14  توسط جعفر ماشا بااوجی | 

جورج ایوانویچ گرجیف

  1866  در الکساندرپل در منطقه قفقاز ارمنستان از پدری یونانی و مادری ارمنی زاده شد. رئیس کلیسای نظامی روسیه و پدر گرجیف نقش اصلی را در تربیب او ایفا کردند.
‌‌‌ مرگ پدر و سپس مرگ خواهرش، هم‌چنین رویدادهای شگفت و خارق‌العاده‌ای چون احضار روح، پیشگویی و شفای یک زن بیمار ... که او شاهدشان بود، از حلقه‌هایی بودند که او را به سوی جهان درونی رهنمون شدند .
‌‌‌تربیت گرجیف در شهر قارص که مرکز آمیزش فرهنگ‌های گوناگون مسیحی، ارمنی، آسوری، اسلامی و زرتشتی بود، شکل کرفت. او در این دوران کوشش بسیاری برای دریافت و درک پدیده‌های درونی نمود. پس از آن، در روسیه
به گروهی پیوست که مرکب از 20 زن و مرد و همگی مصمم به یافتن دانش درونی بودند، و خود نیز آموزگار این گروه شد. این گروه خود را جویندگان حقیقت نامیدند، در میان آنها کارآزمودگان گوناگونی در زمینة علوم ظاهری و درونی وجود داشت.

 ‌‌‌در گروه او مدارکی از پژوهش در روش‌های پیشرفتة موسیقی، معماری و رقص‌های تمدن‌های کهن به دست آمده که نشان می‌دهند چگونه این موضوعات بر آگاهی انسان کارایی دارند و آن‌را متحول می‌سازند.

گرجیف بدون توشه و وسایل لازم به‌سفر می‌رفت. بازرگانی فرش می‌کرد، اجناسی را می‌فروخت و وسایلی را در برابر دستمزد تعمیر می‌کرد. راهنمای جهان‌گردان در مصر و بیت المقدس می‌شد. خود را به شکل هیپنوتیزور و جادوگر درمی‌آورد و گاهی نیز به‌شکل کولی‌ها از شهری به شهر دیگر سفر می‌کرد. او هم‌چنین در انقلاب‌ها، جنگ‌ها و شورش‌هایی نیز حضور داشت و در این راه سه بار به شدت زخمی شد و بستری شد.

بهره‌برداری از رویدادهای سیاسی برای جستجو در راه بیدارسازی درون آدمی، حرکتی برجسته در زندگی او به‌شمار می‌رود.

 گرجیف زمانی را نیز در تبت گذراند. او که به خوبی با زبان تبتی آشنا بود و با علاقه‌ای که به رقص و حرکات آیینی داشت، توانست مفاهیم درونی رقص‌های مقدس را بیاموزد. او هم‌چنین توانا بود و می توانست انرژی‌های درونی خود را در زمینه‌هایی ویژه، مهار کند؛ چنانچه خود در یکی از گزارش های سفرش می‌نویسد: «با چند ساعت آماده‌سازی خود، می‌توانستم نیروهای حیاتی‌ام را چنان متمرکز کنم که از فاصله ده مایلی یک گاونر تبتی را بکشم و یا پس از بیست و چهار ساعت تمرین، یک فیل را ظرف پنج دقیقه خواب کنم».
‌‌‌سال‌ها بعد او به روسیه بازگشت و با کنتس «اوسترمنسکا»، که یک بانوی درباری بود ازدواج کرد. گورجیف در سال 1911 در تاشکند، بعنوان یک مرشد عرفانی، اقامت گزید. پس از انقلاب 1917 او سفری پرپیچ و‌خم را به همراه خانواده و مریدانش آغاز و پس از چند سال سختی گروه خود را به پاریس منتقل کرد و در فونتن‌بلو، انستیتویی را جهت رشد و تکامل انسان، راه اندازی نمود.

  هدف او از این سفر راه اندازی مؤسسه‌ای جهانی برای انتشار تجربه هایش و پرورش مریدان بود. ولی در اثر حادثة اتومبیلی که در جولای 1924 رخ داد، او صدمات قابل ملاحظه‌ای دید و پس از بهبودی تصمیم گرفت از راه نوشتن به انتقال آنچه درباره انسانیت، طبیعت و سرنوشت انسان آموخته بود بپردازد

(دسامبر 1924 تا مهِ 1935 ).

‌‌‌  کتاب های گرجیف : «داستان‌های بیلز بوب برای نوه‌اش» کتاب «ملاقات با مردان ناشناس» و کتاب ناتمام «زندگی تنها وقتی من هستم راستین است».
‌‌‌
‌‌ سیستم گرجیف پیچیده و همه جانبه است. او کوشش داشت تجربه هایش را به گونه‌ای بازگو کند که مریدانش را به سوی قدرت‌های درونیشان رهبری نماید.
‌‌‌گرجیف میدانست که در درون و بیرون انسان همه چیز بدون دخالت هوشیاری راستین او اتفاق می‌افتد، و انسان‌ها بعلت توهم «من»های مستقل، از چگونگی و چرایی آن بی‌اطلاعند.

 انسان خفته است.  «من هستم» در او حضور ندارد بلکه تنها توهمی است. هر یک از این «من» ها  مایه می‌شود که بخشی از انرژی ظریف آگاهی هدر شده و تنزل یابد. فرآیندی که گرجیف آنرا «تعیین هویت» می‌نامد. وقتی انسان «تعیین هویت» می‌کند، انرژی آگاه خود را هدر می‌دهد. این روند یعنی خود فریبی مدام، احساساتی توهمی مانند خشم، تأسف برخود،‌ احساساتی عمل کردن و ترس را به دنبال دارد که ذاتاًََ چنان دردناکند که انسان ناچار می‌شود مدام برای بهبود این چگونگی خود، به دنبال کسب شهرت اجتماعی، لذت یا حتی هدف گنگ و غیر قابل تشخیص «خوشبختی» باشد.
‌‌‌به عقیدة گورجیف شرایط انسان را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن عملکرد او در همگی هستی درک کرد. انسان آفریده شده تا انرژی‌های خود را تغیبر شکل دهد.

‌‌‌گرجیف بر این باور است: آ
گاهی بیدار شده، همان نیروی تحلیل رفته در انسان امروزی‌ست که عملاً توانا است.

راگو

یکبار گرجیف آزمایش کوچکی با مریدانش کرد...
او شماری از آنها را در یک مکان دور افتاده از شهر تفلیس دور هم جمع کرد و به آنها گفت «هر لحظه که من گفتم ایست! شما باید بی درنگ متوقف شوید. مهم نیست در چه وضعیتی هستید. حتی اگر یکی از پاهایتان از زمین بلند بود که قدم بردارید در همان حال متوقف شوید، و آن را روی زمین نگذارید. درست با شنیدن واژه ایست، باید متوقف شوید.»
یک کانال خالی در آن اطراف بود و سه تن از مریدان جوان او بامداد زود از درون آن کانال عبور می کردند. گرجیف در چادرش نشسته بود و ناگهان فریاد زد، «ایست!» بی درنگ آن سه مردی که داخل کانال آب بودند یخبسته شدند. در آن موقع کانال خشک بود، ولی چند لحظه بعد کسی بند آب را باز کرد. آنها که بند آب را باز کرده بودند، نمی دانستند که سه جوان همانند تندیس میان کانال ایستاده اند. گورجیف خودش هم این را نمیدانست. او در چادرش نشسته بود. آن سه مرد همانگونه آن جا ایستاده بودند.
(( تا موقعی که خطر دور است ذهن انسان می تواند صبر کند، چون امیدوار است که خطر رفع خواهد شد.))
آب آغاز به ریزش کرد و تا گردن آنها بالا آمد. وقتی نزدیک به دهان آنها رسید، یکی از آن سه تن بیرون پرید. او گفت هر چیزی حدی دارد، حتی اعتماد کردن هم حدی دارد.
((ولی اعتماد حدی ندارد. یک اعتماد محدود به راستی اصلاً اعتماد نیست. یک فریب است. ترفند ذهن است. اعتماد راستین بدون محدودیت است. اگر محدودیت داشته باشد دیگر تسلیم و سرسپردگی محسوب نمی شود. وقتی با خطری روبرو می شوید می فهمید آیا سرسپردگی و تسلیم شما راستین بوده است یا یک فریب.))
یکی از سه مرد جوان از درون کانال بیرون پرید، ولی دومی کمی زیرک بود، او بیشتر صبر کرد، با این امید که گرجیف فریاد بزند «ایست!» و به او دستور بیرون آمدن از کانال را بدهد، هر چند لبهایش هم زیر آب رفته بود، ولی هنوز خطر راستین متوجه زندگیش نبود. ولی همین که آب به دماغش رسید بیرون پرید، او گفت بیشتر صبر کردن سبک مغزی محض است. گرجیف اصلا نمی داند که چه بلایی به سر من می آید، دلیلی ندارد خودکشی کنم.

مرد سوم آنجا ایستاد. با اینکه آب تا لبها و دماغ و چشمهایش بالا آمده بود، از جایش تکان نخورد. سرش هم زیر آب رفت و او برای نفس کشیدن به تقلا افتاده بود و درست در واپسین لحظه گرجیف مانند گردبادی از چادرش بیرون جست. مرد جوان را گرفت و او را از کانال آب بیرون کشید و به سختی او را بهوش آوردند. ولی درست در همان روز او به کناره دیگر رسید. او چشمانش را گشود، پیش پای گرجیف سجده کرد و گفت: من دانستم آن چه را بایستی دانسته شود، من رسیدم به آنچه باید رسید. وقتی شما همه چیزتان را به خطر می اندازید، آنگاه همه هستی آماده نجات شما می شود. اگر کوشش دارید خودتان را نجات بدهید، نیازی نیست تا شما را نجات بدهند.

رقص های مقدس گرجیف در مراکز اشو آموزش داده میشود.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:10  توسط جعفر ماشا بااوجی |